( 3 تفنگدار )
( 3 تفنگدار )
پارت ۷۷
آروم و با لذت رو تخت قلط خورده با خواب بیش از حد تو چشم هایش پلک از رو هم برداشت سپس کلافه و از شدت درد مچ پاش باز هم قلط
سپس آروم روی تخت نشست موهای بهم ریخته اش و تنها یک پیراهن گشاد و بزرگ که اصلا معلوم نبود متعلق به چه کسی در این خونه بود به تن داشت و شلوار کوتاه بالا زانو هایش و یقه بزرگ پیراهن که شانه راستش را نمایان کرده بود آروم از روی تخت بلند شد اخم غلیظی کرد
یوری. : کفشای لعنتی پاهام درد گرفتند
با قدم های از اتاق خارج شد حتی نمیدانست که مردا کی به خونه بازگشت کردن .. ولی برایش مهم نبود شانه بالا انداخت سپس جلو در اتاق اون سوک و تهیونگ ایستاد ...
چشم های باد کرده اش به خوبی معلوم بود که فراموش کرده بود شاید اون سوک و تهیونگ خلوت کردن سری تکون داد سپس دوباره بازگشت کرد و درست از کنار در اتاق جیمین میگذشت ولی درش باز بود کنجکاو چرخید سمتش سپس زل زد بهش
٫ یعنی نیست تو اتاقش ... ٫ لبخند زد .. ٫ چه بهتره شاید پمادی داشته باشه ٫ آروم درو باز کرد سپس با تاریکی اتاق مواجه شد هیچ کس نبود ولی در بالکن باز ... درسته تو بالکن بود
آروم وارد اتاق شد یکی زد تو پیشانیش ٫ آخه یوری احمق تو که اتاقشو ندیدی جوری پیداش کنم ٫ تا میخواست برگشت کنه کف دست جیمین محکم به در برخورد کرد و در را بست یوری جیغ خفیفی کشید سپس سمت در چرخید ...تند نفس کشید و لرزاند عصبی گفت
یوری : ترسیدم
اتاق بیش از حد تاریک ولی چشم های خسته جیمین قشنگ معلوم بود مخصوصا حالا با یک شلوار لی جلو یوری ایستاده بود آروم و لحن بی حسی گفت
جیمین : تو اتاقم چیکار میکنی
یوری حق به جانب دست به موهایش کشید و روی چشم هایش چتری های کیوتی را رها نمود سپس آروم و با لحن لرزاند گفت
یوری : من..اشتباهی اومدم
جیمین ابرو بالا انداخت سپس با چشم های ریز زل زد بهش
جیمین : عروسک زشت دروغگو هم بود آره
یوری دستپاچه خندید سپس قدمی عقب رفت بلافاصله آروم گفت
یوری : چی..دروغ چرا باید دروغ بگم
جیمین : قشنگ معلومه زشته
یوری این بار را هم گذشت و این اسمی که روش گذاشته بود را نادیده گرفت سپس قدمی دیگری به عقب هجوم برد قدم های ریز اش همراه با قدم های بزرگ جیمین یکی بود
جیمین : بگو دیگه ...
پارت ۷۷
آروم و با لذت رو تخت قلط خورده با خواب بیش از حد تو چشم هایش پلک از رو هم برداشت سپس کلافه و از شدت درد مچ پاش باز هم قلط
سپس آروم روی تخت نشست موهای بهم ریخته اش و تنها یک پیراهن گشاد و بزرگ که اصلا معلوم نبود متعلق به چه کسی در این خونه بود به تن داشت و شلوار کوتاه بالا زانو هایش و یقه بزرگ پیراهن که شانه راستش را نمایان کرده بود آروم از روی تخت بلند شد اخم غلیظی کرد
یوری. : کفشای لعنتی پاهام درد گرفتند
با قدم های از اتاق خارج شد حتی نمیدانست که مردا کی به خونه بازگشت کردن .. ولی برایش مهم نبود شانه بالا انداخت سپس جلو در اتاق اون سوک و تهیونگ ایستاد ...
چشم های باد کرده اش به خوبی معلوم بود که فراموش کرده بود شاید اون سوک و تهیونگ خلوت کردن سری تکون داد سپس دوباره بازگشت کرد و درست از کنار در اتاق جیمین میگذشت ولی درش باز بود کنجکاو چرخید سمتش سپس زل زد بهش
٫ یعنی نیست تو اتاقش ... ٫ لبخند زد .. ٫ چه بهتره شاید پمادی داشته باشه ٫ آروم درو باز کرد سپس با تاریکی اتاق مواجه شد هیچ کس نبود ولی در بالکن باز ... درسته تو بالکن بود
آروم وارد اتاق شد یکی زد تو پیشانیش ٫ آخه یوری احمق تو که اتاقشو ندیدی جوری پیداش کنم ٫ تا میخواست برگشت کنه کف دست جیمین محکم به در برخورد کرد و در را بست یوری جیغ خفیفی کشید سپس سمت در چرخید ...تند نفس کشید و لرزاند عصبی گفت
یوری : ترسیدم
اتاق بیش از حد تاریک ولی چشم های خسته جیمین قشنگ معلوم بود مخصوصا حالا با یک شلوار لی جلو یوری ایستاده بود آروم و لحن بی حسی گفت
جیمین : تو اتاقم چیکار میکنی
یوری حق به جانب دست به موهایش کشید و روی چشم هایش چتری های کیوتی را رها نمود سپس آروم و با لحن لرزاند گفت
یوری : من..اشتباهی اومدم
جیمین ابرو بالا انداخت سپس با چشم های ریز زل زد بهش
جیمین : عروسک زشت دروغگو هم بود آره
یوری دستپاچه خندید سپس قدمی عقب رفت بلافاصله آروم گفت
یوری : چی..دروغ چرا باید دروغ بگم
جیمین : قشنگ معلومه زشته
یوری این بار را هم گذشت و این اسمی که روش گذاشته بود را نادیده گرفت سپس قدمی دیگری به عقب هجوم برد قدم های ریز اش همراه با قدم های بزرگ جیمین یکی بود
جیمین : بگو دیگه ...
- ۱۵.۰k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط