فیک کوک(عشقی ک از اول دیوانگی بود)پارت ۳۴
فیک کوک(عشقی ک از اول دیوانگی بود)پارت ۳۴
فقط یه سوء تفاهم بود آرام باش آهسته باش. قلبم:جداً من که فکر نمیکنم فقط یه سوء تفاهم بوده باشه. من(کوکی):تو زر نزن هرچی میکشم از توعه. بعد نفس عمیق دیگه ای کشیدم و به *ا/ت* گفتم:بیا تو... . اونم وارد اتاق شد و میز غذا رو جلو کشید و لپ تاپ رو روش گذاشت... بعد میخواست راه اندازیش کنه چند ثانیه ای میشد که سرگرم راه اندازی بازی ها بود که یهو تشنه م شد
من(کوکی):*ا/ت* میشه چند ثانیه این دستگاه رو از انگشتم جدا کنی؟. *ا/ت*:جونگ کوک نه واسه چته؟. من(کوکی):میخوام برم آب بخورم زود برمیگردم بابا هی زخم بستر گرفتم. *ا/ت*:خودم برات میارم. من(کوکی):تو حواست به راه اندازی این باشه بعدشم تو دوثانیه تا دم یخچال رفتن و برگشتن اتفاقی برام نمیفته نترس. *ا/ت*:از دست تو آخر من باید سرم رو بکوبم تو یه دیواری سقفی چیزی... باشه بیا برو... . و دستگاه رو ازم جدا کرد منم رفتم سمت یخچال اتاق و یه بطری آب برداشتم و یکم ازش خوردم و محض احتیاط موقع برگشت بطری رو با خودم اوردم که تشنه م شد مشکلی نباشه...ولی ایندفعه از اون طرف رفتم که هم ببینم *ا/ت*داره چیکار میکنه تا کجا پیش رفته هم دوباره برم رو تخت مبارک پشت سر *ا/ت* وایسادم و یکم نگاه کردم انگار اصلا متوجه حضور من پشت سرش نشد و کارش تموم شد و یکدفعه ای برگشت و منو دید هول شد پاش گیر کرد به تیکه سرامیک برجسته اتاق و تعادلش رو از دست داد...
ادامه داستان از زبان *ا/ت*:کارای راه اندازی بازی ها تموم شد پس رفتم هدفون هارو هم بیارم و سوکِتِش رو وصل کنم تا کوک بتونه راحت بازیشو کنه ولی همین که برگشتم یهو جونگ کوک رو تو فاصله کمی از خودم دیدم هول شدم و پام گیر کرد به تیکه برجسته سرامیک و تعادلم رو از دست دادم وبه جلو پرت شدم از ترس خوردن به زمین چشمامو محکم بستم ولی وقتی خوردم زمین حس اینو نداشتم رو زمین خورده باشم و دوتا دست هم دورم حلقه شده بود چشمامو باز کرد جوری کُپ کردم که تمام بدنم انگار فلج شد... م... من جوری افتاده بودم رو جونگ کوک که... که... که... ل... ل. ب. ا. م خورده بود رو ل. ب. ا. ش تمام بدنم داغ شده بود بعد جونگ کوک چشماشو باز کرد یه لحظه انگار دوباره کل بدنم قوت گرفت و به سریع ترین حالت ممکن خودمو از بین دستاش بیرون کشیدم و بلند شدم تمام بدنم خیس آب بود با تَ تِ پَ تِ و دستپاچگی گفتم:ه... هد... هدفون ها... ت... تو کیفه... ب... برش دار خ... خودت وصلش کن...
حماییتتت♡
فقط یه سوء تفاهم بود آرام باش آهسته باش. قلبم:جداً من که فکر نمیکنم فقط یه سوء تفاهم بوده باشه. من(کوکی):تو زر نزن هرچی میکشم از توعه. بعد نفس عمیق دیگه ای کشیدم و به *ا/ت* گفتم:بیا تو... . اونم وارد اتاق شد و میز غذا رو جلو کشید و لپ تاپ رو روش گذاشت... بعد میخواست راه اندازیش کنه چند ثانیه ای میشد که سرگرم راه اندازی بازی ها بود که یهو تشنه م شد
من(کوکی):*ا/ت* میشه چند ثانیه این دستگاه رو از انگشتم جدا کنی؟. *ا/ت*:جونگ کوک نه واسه چته؟. من(کوکی):میخوام برم آب بخورم زود برمیگردم بابا هی زخم بستر گرفتم. *ا/ت*:خودم برات میارم. من(کوکی):تو حواست به راه اندازی این باشه بعدشم تو دوثانیه تا دم یخچال رفتن و برگشتن اتفاقی برام نمیفته نترس. *ا/ت*:از دست تو آخر من باید سرم رو بکوبم تو یه دیواری سقفی چیزی... باشه بیا برو... . و دستگاه رو ازم جدا کرد منم رفتم سمت یخچال اتاق و یه بطری آب برداشتم و یکم ازش خوردم و محض احتیاط موقع برگشت بطری رو با خودم اوردم که تشنه م شد مشکلی نباشه...ولی ایندفعه از اون طرف رفتم که هم ببینم *ا/ت*داره چیکار میکنه تا کجا پیش رفته هم دوباره برم رو تخت مبارک پشت سر *ا/ت* وایسادم و یکم نگاه کردم انگار اصلا متوجه حضور من پشت سرش نشد و کارش تموم شد و یکدفعه ای برگشت و منو دید هول شد پاش گیر کرد به تیکه سرامیک برجسته اتاق و تعادلش رو از دست داد...
ادامه داستان از زبان *ا/ت*:کارای راه اندازی بازی ها تموم شد پس رفتم هدفون هارو هم بیارم و سوکِتِش رو وصل کنم تا کوک بتونه راحت بازیشو کنه ولی همین که برگشتم یهو جونگ کوک رو تو فاصله کمی از خودم دیدم هول شدم و پام گیر کرد به تیکه برجسته سرامیک و تعادلم رو از دست دادم وبه جلو پرت شدم از ترس خوردن به زمین چشمامو محکم بستم ولی وقتی خوردم زمین حس اینو نداشتم رو زمین خورده باشم و دوتا دست هم دورم حلقه شده بود چشمامو باز کرد جوری کُپ کردم که تمام بدنم انگار فلج شد... م... من جوری افتاده بودم رو جونگ کوک که... که... که... ل... ل. ب. ا. م خورده بود رو ل. ب. ا. ش تمام بدنم داغ شده بود بعد جونگ کوک چشماشو باز کرد یه لحظه انگار دوباره کل بدنم قوت گرفت و به سریع ترین حالت ممکن خودمو از بین دستاش بیرون کشیدم و بلند شدم تمام بدنم خیس آب بود با تَ تِ پَ تِ و دستپاچگی گفتم:ه... هد... هدفون ها... ت... تو کیفه... ب... برش دار خ... خودت وصلش کن...
حماییتتت♡
- ۹.۶k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط