{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

استادم گفت :فعل رفت رو صرف کن گفتم :رفتم رفتی رفت... رفت

استادم گفت :فعل رفت رو صرف کن گفتم :رفتم رفتی رفت... رفت و رفت ورفت.
استاد گفت :ادامه بده!
چشمانم پر از اشک شدوگفتم :استاد، رفت ودلم شکست، غم به دلم نشست. عهدی را که بست، بی هیچ احساسی شکست....
دیدگاه ها (۲)

فقط دوری نیست که... دل آدم رو می سورونه... بودن... و مال تو ...

عشق توخوابی بودوبس نقش خیالی بود

سردمه

ن دلی براموندن ن پایی برارفتن دارم

رمان

پارت ۱۶ویو صبح ...ویو ات..............................از خوا...

رمان عشق مافیا پارت 12از زبان ا/ترفتم داخل نگهبان هم بیرون م...

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت 8بعد از تمام شدن ناهار ظرف ها ر...

رومان عشق مافیا پارت 31از زبان ا/تگفتم : نه..مامان تو نباید ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭: ⁷⁰ویو: اتچند روز از مرگ بابا گذشت...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_21فروشنده لب های ژل زده اش ر...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 147♡⁠。⁠)⁩کالسکه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط