شب سردی است و من افسرده
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنهاازجاده عبور
دور ماندند زمن آدم ها
سایه ای ازسردیوار گذشت
نمی افروز مرابرغم ها
فکرتاریکی و این ویرونی
بی خبرامد تابادل من قصه هاسازکند پنهانی
نیست رنگی که بگویدبامن
اندکی صبر سحر نزدیک است
هردم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم
قطره ای کو که به دریا ریزم
صخره ای کو که بدان آویزم
مثل این است که شب نمناک است
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنهاازجاده عبور
دور ماندند زمن آدم ها
سایه ای ازسردیوار گذشت
نمی افروز مرابرغم ها
فکرتاریکی و این ویرونی
بی خبرامد تابادل من قصه هاسازکند پنهانی
نیست رنگی که بگویدبامن
اندکی صبر سحر نزدیک است
هردم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم
قطره ای کو که به دریا ریزم
صخره ای کو که بدان آویزم
مثل این است که شب نمناک است
- ۱.۰k
- ۰۶ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط