{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هوسخان

#هوس_خان👑
#پارت163



بعد از حمام آماده شدم
وقتی توی حیاط رسیدم همه جمعشون جمع بود و آماده رفتن..

بدون حرفی پشت ماشین خودم نشستم
راه افتادیم سمت جاده ی جنگلی
توی این فکر بودم سر راه علیرضارو با خودم همراه کنم تا کمی بتونم این جمع و تحمل کنم
از این بازیا خوشم نمی آمد و واقعا حالم و بهم میزد

اما وقتی ماشین خان بالا یعنی پدر مهتاب و دیدم با دیدن کسی که توی ماشین بود پام و رویی ترمز فشار دادم و همون جا ایستادم ماشین‌هایی که پشت سرم می اومدن همگی ترمز کردن به خاطر باریک بودن جاده خاکی که به جنگل ختم میشد
ماه رو توی ماشین پدرش بود
اما چرا آمده بود؟
نمیدونستم باید جلو برم یا نه!
نمی دونستم اصلا رفتنم درسته؟ دیدن دوباره این دختر درسته ؟

گیج شده بودم من تصمیمم وگرفته بودم برای این که زندگیم و حفظ کنم برای اینکه با مهتاب ادامه بدم اما وقتی این دختر جلوی روی من بود چطور می تونستم این کارو بکنم؟

اصلا مگه میشد؟
با دیدن اون چشما اون موها
اون ظرافت تنش و این نگاهش چطور می تونستم از این دختر که شبیه به فرشته ها بود بگذرم ؟

باید قوی می بودم باید افسار چشممو قلبمو نگه می داشتم
که دوباره سمت این دختر نره نه به خاطر خودم به خاطر اون که نمیخواستم سرسوزنی به زندگیش می لطمه ای بخوره
دوباره ماشین رو راه انداختم و از کنار ماشینشون با یه بوق گذشتم اما قلبم همونجا کنار ماشین مونده بود
این دختر تنها کسی بود که تونسته قلب منو تپش های قلب منو نامنظم کنه...
از از جاده ی فرعی پیچیدم سمت روستا
الان دیگه به هیچ وجه نمیتونستم تنهایی توی اون جمع طاقت بیارم.
باید میرفتم سراغ علیرضا

🌹🍁
@romankhanzadehh
😻☝️
🍁🍁🍁🍁
دیدگاه ها (۱)

#هوس_خان👑#پارت164علیرضا با دیدنم نمیدونم چی و فهمید که چکشی ...

#هوس_خان👑#پارت165 خنده صداداری کرد و گفت همه همینو گفتن مخص...

#هوس_خان👑#پارت162کلافه از روی اجبار سری تکون دادم و گفتم باش...

#هوس_خان👑#پارت161با صدای پرنده هایی که به شیشه اتاق می‌زدن چ...

من از زندگی لفت دادم

آره عزیزم من عوض شدم،میدونی چرا؟چون باز دوباره با چشمای خودم...

اولین دیدار: دوباره یه روز خسته کننده داشتم توی رستوران میرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط