{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت۳۴

پارت۳۴
*پرش زمانی به عمارت*
ویواما
یکم خوابیدم و از خواب که بیدار شدم ساعت ۴ونیم بود من ساعت ۷قرارداشتم با ایورا پس رفتم یه دوش ۳۰ مینی گرفتم و اومدم بیرون یه لباس قشنگ انتخاب کردم و پوشیدم و موهام و خشک کردم و حالت دادم و یه ارایش ساده هم انجام دادم ساعت ۶و۴۵ دقیقه بود از همه خداحافظی گرفتم و رفتم به سمت کافه و منتظر نشستم که با دیدن ایورا قلبم تندتند میزد جوری که انگار میخواست از سینه ام در بیاد

اما:سلام حالتون چطوره
ایورا:سلام ممنونم حال شما خوبه(بغض)
اما:مشکلی پیش اومده
ایورا:ها... چی نه چیزی نشده(بغض شدید)
اما:ولی من مطمئنم اتفاقی افتاده بهم بگو
ایورا:راستش دیشب بعد از اینکه مهمونا رفتن باهمسرم دعوام شد و تا تونست منو زد(گریه)
اما:چی غلط کرده چطوری دست رو خواهر من بلند کرده ها میکشمش(عصبانی)
ایورا:چ..چی خواهرت(تعجب و گریه)
اما:(کل ماجرا رو براش تعریف کرد)حالا فهمیدی تو همون ابجی کوچولوی خودمی
ایورا:خیلی خوشحالم که میبینمت (گریه)
اما:عه گریه نکن برات خوب نیست حالا یچی بگم کمکم میکنی
ایورا:معلومه من هرکاری میکنم تا از این زندگی نجات پیدا کنم
اما:پس...........

خماریییییییییییی
دیدگاه ها (۶)

پارت3۵*پرش زمانی به عمارت*ویوامایکم خوابیدم و از خواب که بید...

پارت3۵ویو امابا خستگی تمام رفتم خونه همه خوابیده بودن واقعا ...

پارت۳۳*پرش زمانی به فردا توی پایگاه*شوگا:بچه ها اما یه نقشه ...

فدات شم من دلیل همه خنده هام🥺🫀کپی بااجازه ❄️

ات: واییییییییییییی چی دارم میگم(ویو ات) ساعت نزدیک ۱۲ بود ر...

سلام من ات هستم ۲۴ سالمه عاشق موتور سواری هستم شغلمم هم دنسر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط