چشمام و باز کردم دیدم که پاییز دیدم هنوز قصه ات سرد و غم
چشمام و باز کردم دیدم که پاییز دیدم هنوز قصه ات سرد و غم انگیز
چشمام و واکردم دیدم هوا سرده
دستام تب داره پاهام یخ کرده
میلرزم و تنها تقدیر ِ من اینه یکدونه هیزم نیست اینجا تو شومینه
هی با خودم میگم گم کردی روزاتو
از شاخه افتادی لعنت به من باتو
لعنت به من باتو
لعنت به من ...
چشمام و واکردم دیدم هوا سرده
دستام تب داره پاهام یخ کرده
میلرزم و تنها تقدیر ِ من اینه یکدونه هیزم نیست اینجا تو شومینه
هی با خودم میگم گم کردی روزاتو
از شاخه افتادی لعنت به من باتو
لعنت به من باتو
لعنت به من ...
- ۶۶۸
- ۲۹ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط