{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌ داشــت رو زمیـــن با انگــشـت چیــزی می نوشــت!🖋

‌ داشــت رو زمیـــن با انگــشـت چیــزی می نوشــت!🖋
رفتـــن جلــــو چنــــدیـــن متــــر؛
دیــــدن صــدبـــار نـــوشتـــــه!

حسیــــــن...️❣
حسیــــــن...
حســــــین...

طوریــــــکه انــگشتـــش زخـــــــم شـــــده!
ازش پـــرسیــــدن:
حـــــاجــــی چــــکـــار میــــکنــــی؟؟🤔

گــــفت:
چـــــون میســــر نیستـــــــ مـــــن را کــــام او ...
عشــــــق بــــــازی میـــکنــــم بـــا نــــام او ...

#شهیــدمجیدپــازوکــی🌹
دیدگاه ها (۱)

رمان خرس عسلی من فصل دو پارت یک جی‌یون ابی به سوون میده ولی ...

پارت ۹گیجی و سردردم کمی فروکش کرده بود از جا بلند شدم. بالاخ...

پیرمردی داشت رو زمین با انگشت چیزی می نوشت...رفتن جلو دیدن چ...

پیرمردی داشت رو زمین با انگشت چیزی می نوشت...رفتن جلو دیدن چ...

پيرمردی داشت رو زمين با انگشت چيزي مي نوشترفتن جلو ديدن چندي...

داشت رو زمین با انگشت چیزی می نوشترفتن جلو دیدن چندین متر صد...

پيرمردی داشت رو زمين با انگشت چيزي مي نوشترفتن جلو ديدن چندي...

داشت رو زمین با انگشت چیزی می نوشترفتن جلو دیدن چندین متر صد...

شـهـــــیـد پـازوکـی داشـت رو زمـیـن بـا انـگـشت چیـزی میـنـ...

پیرمردی داشت رو زمین با انگشت چیزی می نوشت...رفتن جلو دیدن چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط