{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمانی به تو نزدیک بودم.

زمانی به تو نزدیک بودم.
آرام می‌روییدم در رگ و پی‌ات.
پلک‌هایم را می‌گذاشتم
درست زیر پلک‌های تو.
چشم می‌گشودیم با هم
و می‌دیدم:
سه قدم جلوتر،
یک صندلی حصیری،
و در آن،
مردی،
که روزنامه می‌خواند.
‌
دیدگاه ها (۱)

می گویند ..بزرگ شده ای ؟ولی نمیشود ادم دلش تنگ شود برای شانه...

چند موضوع عاشقانه ..آفتاب.خانه‌های روستاییدر رمان‌های روسی.ب...

آنچه می‌نویسی، باید حقیقی باشدآنچه می‌نویسی، باید روشن باشد....

داشته های قشنگ ..یک ذره‌بین، یک دوربینفرهنگ واژگان زبان‌های ...

غروب...بعد از چای...ات و کوک دوباره به باغ رفتند.نسیم ملایمی...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁹﴿ویو ات﴾سنگینی عجیبی روی پلک‌هایم حس م...

پرسه در جنگل.... شب...بعد از اینکه هر دو کتابشان را بستند......

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁶ویو: اتچند ثانیه همون‌جا خشکم زد...

صدای دویدن هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.ات ناخودآگاه یک قدم به یون...

«کسی که برگشت»ات هنوز وسط راهرو ایستاده بود.مدرسه ساکت بود.خ...

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت1ویو اتسلام ...

پارت پنجم | این بار نوبت من بودات تمام شب خوابش نبرد.هر بار ...

پارت ۲۱صبح، وقتی بیدار شدم، یک نامه روی میز بود.دست‌خط پدرم ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴¹ویو: جونگ‌کوکدو روز بود که نخواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط