ادامه پارت درخواستی

ادامه پارت درخواستی:
چند روزی از ازدواج من و نامجون میگذشت و پدر ک مادرامون هر روز خونه ما بودن تا ببینن چطوری رفتار میکنیم،من و نامجون هم اونا که میومدن نقش بازی میکردیم و بهد رفتنشون دوباره با هم سرد می‌شدیم.
صبح از خواب بیدار شدم ولی نامجون سر کار بود.پایین که رفتم همه ی خدمتکارا مشغول بودن منم پرسیدم:
ا/ت: چیکار دارین میکنین؟
یکیشون که خدمتکاره ارشد بود گفت:
:آقا گفتن کل خونه رو تمیز کنیم،امروز خانوادشون میان.
باشع ای گفتم و رفتم تو اتاقم و با گوشی وقتم رو گذروندم.
چند ساعت بعد در باز شد و نامجون اومد داخل:
نامجون: سلام.
ا/ت:سلام،چرا به خودم نگفتی خانوادت میان؟
نامجون:واقعا عذر میخوام ا/ت،ولی دیر گفتن میان.
ا/ت:اوکی.
نامجون: ولی یه زحمتی برات دارم.
ا/ت:بگو می‌شنوم.
نامجون: اول اینکه مثل همیشه تو مهمونیا،با هم باید عین زن و شوهر واقعی رفتار کنیم.
ا/ت:اون که اوکیه.
نامجون:فقط میمونه یه چیز،هر چی گفتن اهمیت نده، باشه؟
ا/ت:باشه.
نامجون :ممنون، حالا برا مهمونی حاضر شو.
ا/ت:باشه.


"چند ساعت بعد"
خانواده ی نامجون توی خونمون جمع شده بودن‌ و ما هم همه نشسته بودیم،وسط شام بود که دختر عموش که فک کنم اسمش یونا بود گفت:
یونا:ا/ت،تو بکارت داری یا نامجون گرفته؟
با حرفش غذا پرید تو گلوم و نامجون سریعا آب ریخت و داد خوردم.
نمیدونستم چی بگم که خودش گفت:
یونا:آخه قبا ازدواجش واسه منو گرفت.
چشام پر بغض شده بود چون جدیدا فکر میکردم عاشق نامجون شدم.
نامجون داد زد و گفت:
نامجون:یونا میشه خفه شی؟ من مست بودم وگرنه تو کی هستی که من باهاش بخوابم.
با حرف نامجون بیشتر بغضم گرفت،یعنی اینکه تا حالا با من نخوابیده یعنی منو لایق خودش ندونسته؟
با اینکه سعی می‌کردم بغضمو کنترل کنم گفتم:
ا/ت:مهم نیست عزیزم،به هر حال واسه همه پیش میاد.
و مجبور شدم تا آخر خانوادشو تحمل کنم.

ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۱۳)

ادامه چند پارتی درخواستی:"ویو نامجون"بعد از رفتن مهمونا مست ...

رمان:قاتل سادیسمی من. پارت:۲...

چند پارتی درخواستی دارم=وقتی ک به اجبار خوانواده باهم ازدواج...

قاتل سادیسمی من پارت:۱صدای قدم ها...

:تهیونگ: اون موضوع رو بسپار به من، من حلش می کنما/ت: خب ...

فیک مافیای سیاه من part 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط