برده
𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏
اون بادیگارد امد سمت ما
ا.ت رو پشتم قايم کردم و با لرز و ترس گفتم
لیا:خواهش میکنم لطفا
آقای جئون: لطفا های تو به درد ما نمیخوره
لیا : کاری به دخترم نداشته باشین منو به جاش ببرین
&با توی سلیطه کاری ندارم
اون مرد به بادیگاردش گفت:
& زود باش بیارش باید بریم کار داریم
بادیگارد جلو آمد سریع پامو به قسمت حساسش محکم کوبیدم که باعث شد خیلی دردش بگیره و عقب بره
اون مرد که رئیسشون بود اومد جلو و منو هول داد با شدت بدی به زمین برخورد کردم و بدنم خیلی درد گرفت و سرم به گوشه پله خورده بود و خیلی درد میکرد جیا سریع امد سمتم حس کردم مایع گرمی داره از سرم سرازیر میشه دستم رو به سرم کشیدم خون رو روی دستم دیدم و چشمام کمکم سیاهی رفت و آخرین چیزی که دیدم
چهره ی گریون ا.ت بود که دو تا دستشو گرفته بودن و به زور و سختی میبردنش
ا.ت: نههههه ولم کنید ( با صدا ی بلندی گفت: مامانننننن
لیا: ا...ت...ا.ت.....ف.ر.ار...کن
ا.ت : ماماننننننننننن
و بعد دیگه چیزی ندیدم و سیاهی مهمون چشمهام شد......
ویو ا.ت
اونقدر اون دوتا قول پیکر بازو هام رو فشار میدادن دردم گرفته بود
کشون کشون منو میبردن وقتی دیدم از سر مامانلیا زیاد خون میاد خیلی نگران شدم و شروع کردم به گریه کردن ...
منو توی ون کنار بقیه خدمتکارا گذاشتن و درو بستن.....جلوی دیدم رو گرفتن و دیگه نتونستم مامان رو ببینیم و آخرین چیزی که دیدم بیهوش شدنش بود....
با صدای بلندی گریه میکردم و جیغ میزدم...
ا.ت : مامانننن
یه دفعه یه مردی گفت....
=ساکت شو بچه
اما من بیشتر با جیغ و داد گریه میکردم و گفتم...
ا.ت : مامانننننن .من...هق....میخوامممم....هق..برم...پیش مامانممم
ایندفعه با داد بلندی حرف زد که باعث شد زبونم بند بیاد و حرفِ دیگه ای نزنم
=مگه نمیگم خفهشو ....یک بار دیگه جیغ جیغ کنی اون زبون درازتو میبرم
دیگه چیزی بهش نگفتم چون اگه بگم مطمئن بودم یه بلایی سرم میآورد...
از پنجره هم نمیتونستم چیزی ببینم هیچی معلوم نمیشد
خیلی وقت بود که توی راه بودیم و من فقط بی صدا گریه میکردم...
ماشین وایستاد..... درو باز کردن و پیاده شدیم
به روبه روم نگاه کردم از زیاد گریه کردن تار میدیدم دستی به چشمام کشیدم و اشکام رو پاک کردم
و با یه عمارت خیلی بزرگ تر از عمارت بابای جونگکوک مواجه شدم
همینطور که دهنم باز بود متوجه شدم که همه دارن میرن زود سمت بقیه خدمتکارا رفتم
وقتی رفتیم تو سالن بهمون گفتن که به صف وایستیم رفتم کنار هفت خدمتکار دیگه ایستادم
حمایت فراموش نشه🌹
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏
اون بادیگارد امد سمت ما
ا.ت رو پشتم قايم کردم و با لرز و ترس گفتم
لیا:خواهش میکنم لطفا
آقای جئون: لطفا های تو به درد ما نمیخوره
لیا : کاری به دخترم نداشته باشین منو به جاش ببرین
&با توی سلیطه کاری ندارم
اون مرد به بادیگاردش گفت:
& زود باش بیارش باید بریم کار داریم
بادیگارد جلو آمد سریع پامو به قسمت حساسش محکم کوبیدم که باعث شد خیلی دردش بگیره و عقب بره
اون مرد که رئیسشون بود اومد جلو و منو هول داد با شدت بدی به زمین برخورد کردم و بدنم خیلی درد گرفت و سرم به گوشه پله خورده بود و خیلی درد میکرد جیا سریع امد سمتم حس کردم مایع گرمی داره از سرم سرازیر میشه دستم رو به سرم کشیدم خون رو روی دستم دیدم و چشمام کمکم سیاهی رفت و آخرین چیزی که دیدم
چهره ی گریون ا.ت بود که دو تا دستشو گرفته بودن و به زور و سختی میبردنش
ا.ت: نههههه ولم کنید ( با صدا ی بلندی گفت: مامانننننن
لیا: ا...ت...ا.ت.....ف.ر.ار...کن
ا.ت : ماماننننننننننن
و بعد دیگه چیزی ندیدم و سیاهی مهمون چشمهام شد......
ویو ا.ت
اونقدر اون دوتا قول پیکر بازو هام رو فشار میدادن دردم گرفته بود
کشون کشون منو میبردن وقتی دیدم از سر مامانلیا زیاد خون میاد خیلی نگران شدم و شروع کردم به گریه کردن ...
منو توی ون کنار بقیه خدمتکارا گذاشتن و درو بستن.....جلوی دیدم رو گرفتن و دیگه نتونستم مامان رو ببینیم و آخرین چیزی که دیدم بیهوش شدنش بود....
با صدای بلندی گریه میکردم و جیغ میزدم...
ا.ت : مامانننن
یه دفعه یه مردی گفت....
=ساکت شو بچه
اما من بیشتر با جیغ و داد گریه میکردم و گفتم...
ا.ت : مامانننننن .من...هق....میخوامممم....هق..برم...پیش مامانممم
ایندفعه با داد بلندی حرف زد که باعث شد زبونم بند بیاد و حرفِ دیگه ای نزنم
=مگه نمیگم خفهشو ....یک بار دیگه جیغ جیغ کنی اون زبون درازتو میبرم
دیگه چیزی بهش نگفتم چون اگه بگم مطمئن بودم یه بلایی سرم میآورد...
از پنجره هم نمیتونستم چیزی ببینم هیچی معلوم نمیشد
خیلی وقت بود که توی راه بودیم و من فقط بی صدا گریه میکردم...
ماشین وایستاد..... درو باز کردن و پیاده شدیم
به روبه روم نگاه کردم از زیاد گریه کردن تار میدیدم دستی به چشمام کشیدم و اشکام رو پاک کردم
و با یه عمارت خیلی بزرگ تر از عمارت بابای جونگکوک مواجه شدم
همینطور که دهنم باز بود متوجه شدم که همه دارن میرن زود سمت بقیه خدمتکارا رفتم
وقتی رفتیم تو سالن بهمون گفتن که به صف وایستیم رفتم کنار هفت خدمتکار دیگه ایستادم
حمایت فراموش نشه🌹
- ۴۶.۳k
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط