راوی
𝒻𝒶𝓁ℯ;🌞⁵⁰
"راوی"
جونگکوک بدون محلت دادن به اینکه میا
کوچیکترین واکنشی رو نشون بده دستای بزرگ و رگدارش و دورش حلقه کرد و بدن کوچیکش رو به بدن بزرگ خودش نزدیک کرد.انگشتش رو به سمت امتداد گردنش برد و سفت نگهش داشت.بعد از اون ل*ب های رو محکم روی ل*ب های میا
کو*بید.
چشمای براق میا مثل ستاره از تعجب میدرخشید و نشونه ای از شوک و کنجکاویش بود.
کنجکاوی برای این که چرا توی همیچن جایی این کار رو کرد؟
کسی داره نگاشون میکنه؟
کسی توجه میکنه؟
کسی براش مهمه؟
کسی دید؟
ولی دریغ از واقعیت..کسی داره نگاهشون میکنه
و کسی داره قلبش اتیش میگیره که بهشون اعتماد داشت.اون شب،وقتی میا خونه ی جونگکوک خوابید،و یا وقتی که خیلی جونگکوک مشکوک بود..باید میفهمید چیزی بینشون هست.اما چشمای بی خبر میا نشونه ای از چیز دیگه بود.
یا شاید فقط متعجبه چون توی شلوغی بوسیدش.با اعصبانیت به سمتشون رفت.
"تهیونگ"
عوضی ها..باورم نمیشه.جونگکوک..اون میدونه میا هنوز بچست..خدا لعنتت کنه جونگکوک.
به سمتشون رفتم و با اعصبانیت جداشون کردم که جفتشون کمی به عقب پرت شدن.
تهیونگ:جونگکوک تو خیلی عوضی هستی!
خواستم سیلی تو گوشت بزنم که دیدم با حالت متعجبی بهم نگاه میکنه.
جونگکوک:تهیونگ..تهیونگ ببخشید..حواسم نبود..
تهیونگ:میااا...گورتو گم کن بیا اینجا.
دیدم که میا ترسیده و خجالتی بهم نزدیک میشه.
اون چهرش معصومه...
تهیونگ:من دارم به فاک میرم تا توجه ی تو رو جمع کنم بعد تو سلیطه بازی میکنی تا بیای با این عوضی به جن**ده بازی هات برسی؟
میا:اقای کیم من..نمیخواستم.من...
تهیونگ:خفه شو...جفتتون سوار ماشینم بشین
به همراه اون دوتا به سمت ماشین رفتم.
کمربندم و بستم و با سرعت بالایی به سمت شهر رفتم.
جونگکوک:چرا از مسیر دیگه ای میری؟تهیونگ؟
چیزی نگفتم و فقط رفتم.
"پایان تهیونگ ویو"
"راوی"
تهیونگ از مسیر دیگه رفت.سر از کلینیک در اوردن.
تهیونگ در ماشین رو باز کرد و دست میا رو گرفت و از ماشین پیادش کرد.اون رو به داخل برد.
وارد شدن و منتظر موندن.
استرس میا باعث لرزشش شد.بعد مدتی داخل اتاق دکتر رفتن..قطعا میا نمیفهمید چی داره میگه.
بعد مدتی تهیونگ گفت
تهیونگ:میخواد معاینه ات کنه.شلوارت و در بیار و برو روی تختش
بدون هیچ حرف دیگه ای گذاشت رفت.
"راوی"
جونگکوک بدون محلت دادن به اینکه میا
کوچیکترین واکنشی رو نشون بده دستای بزرگ و رگدارش و دورش حلقه کرد و بدن کوچیکش رو به بدن بزرگ خودش نزدیک کرد.انگشتش رو به سمت امتداد گردنش برد و سفت نگهش داشت.بعد از اون ل*ب های رو محکم روی ل*ب های میا
کو*بید.
چشمای براق میا مثل ستاره از تعجب میدرخشید و نشونه ای از شوک و کنجکاویش بود.
کنجکاوی برای این که چرا توی همیچن جایی این کار رو کرد؟
کسی داره نگاشون میکنه؟
کسی توجه میکنه؟
کسی براش مهمه؟
کسی دید؟
ولی دریغ از واقعیت..کسی داره نگاهشون میکنه
و کسی داره قلبش اتیش میگیره که بهشون اعتماد داشت.اون شب،وقتی میا خونه ی جونگکوک خوابید،و یا وقتی که خیلی جونگکوک مشکوک بود..باید میفهمید چیزی بینشون هست.اما چشمای بی خبر میا نشونه ای از چیز دیگه بود.
یا شاید فقط متعجبه چون توی شلوغی بوسیدش.با اعصبانیت به سمتشون رفت.
"تهیونگ"
عوضی ها..باورم نمیشه.جونگکوک..اون میدونه میا هنوز بچست..خدا لعنتت کنه جونگکوک.
به سمتشون رفتم و با اعصبانیت جداشون کردم که جفتشون کمی به عقب پرت شدن.
تهیونگ:جونگکوک تو خیلی عوضی هستی!
خواستم سیلی تو گوشت بزنم که دیدم با حالت متعجبی بهم نگاه میکنه.
جونگکوک:تهیونگ..تهیونگ ببخشید..حواسم نبود..
تهیونگ:میااا...گورتو گم کن بیا اینجا.
دیدم که میا ترسیده و خجالتی بهم نزدیک میشه.
اون چهرش معصومه...
تهیونگ:من دارم به فاک میرم تا توجه ی تو رو جمع کنم بعد تو سلیطه بازی میکنی تا بیای با این عوضی به جن**ده بازی هات برسی؟
میا:اقای کیم من..نمیخواستم.من...
تهیونگ:خفه شو...جفتتون سوار ماشینم بشین
به همراه اون دوتا به سمت ماشین رفتم.
کمربندم و بستم و با سرعت بالایی به سمت شهر رفتم.
جونگکوک:چرا از مسیر دیگه ای میری؟تهیونگ؟
چیزی نگفتم و فقط رفتم.
"پایان تهیونگ ویو"
"راوی"
تهیونگ از مسیر دیگه رفت.سر از کلینیک در اوردن.
تهیونگ در ماشین رو باز کرد و دست میا رو گرفت و از ماشین پیادش کرد.اون رو به داخل برد.
وارد شدن و منتظر موندن.
استرس میا باعث لرزشش شد.بعد مدتی داخل اتاق دکتر رفتن..قطعا میا نمیفهمید چی داره میگه.
بعد مدتی تهیونگ گفت
تهیونگ:میخواد معاینه ات کنه.شلوارت و در بیار و برو روی تختش
بدون هیچ حرف دیگه ای گذاشت رفت.
- ۹.۳k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط