{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اهای لعنتی دردم را میبینی

اهای لعنتی دردم را میبینی

لحظه لحظه سکوت شب را گریه میکنم

یاد لحظه هایی که برات میمردم

اما اخرش حتی برام تب هم نکردی
↭↭↭↭↭↭↭↭↭↭↭↭↭↭
وصی پور
دیدگاه ها (۸)

تقدیم بدوستان گلم شبتان بخیر عیدتان مبارک وصی پور

نه عاقدے در کار بودنه کاغذے اِمضاء کردیمنه قراردادے نوشتیم و...

فقط رفت بدون کلامی که بوی اشک دهد فقط رفت بدون نگاهی که رنگ ...

دیـدی چـی شـد؟!دیـشـب خـوابــتـو دیـدم...♡!راسـتـش هـرشـب بـ...

بعد اون شب که بدون خداحافظی رفتیمیدونی هیچوقت مثل سابق نشدم...

قفسِ طلایی (Golden Cage)P.17کوک:من خیلی احمق بودم..متاسفم*گر...

پارت ۴ ویو ا.ت چند لحظه سرش رو انداخت پایین سکوت آزار دهنده ...

RESPECT OR DIE : پارت اول | ورود به تاریکیساعت از نیمه‌شب گذ...

سناریو جونگکوک

گاهی آدم‌ها وارد زندگی‌مون می‌شن، بدون اینکه حتی خودشون بدون...

𝒫𝒶𝓇𝓉 15عقد با رئیس مافیا آن شب، تهیونگ ات را به اتاقش برد.ات...

وقتی بعد از از دعوای دعوای با دوست پسرت مجبور بودید شب پیش ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط