{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان بغلی من

رمان بغلی من

پارت ۶۲

ارسلان: رفتم به یکی از کافه های نزدیک شرکت سفارش دادیم

دیانا: سفارشمون و آوردن داشتیم میخوریم که ارسلان با لحن خواصی گفت

ارسلان: دیانا

دیانا: بله

ارسلان: راستش چیزی از اون روزی که تو کافه دیدمت دلم پیشت گیر کرد هر شب خواب لبخنده مهربونتو میبینم که بار اول تو کافه به روم زدی خیلی دوست دارم میشه تا آخرش باهام باشی

دیانا: غذا تو دهنم موند کپ کرده بودم یعتی میشه مگه همچین چیزی منم دوسش داشتم اما تا الان جرعت اینو نداشتم که بهش بگم حالا خودش که عتراف کرده بگم بهش

ارسلان: سرم و پایین انداختم و زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم تو دوسم داری
دیدگاه ها (۱)

رمان بغلی من پارت ۶۳دیانا: آره ارسلان: حالا من از حرفی که او...

رمان بغلی من پارت ۶۴دیانا: اوه اوه این چرا درو باز کرد ارسلا...

رمان بغلی من پارت ۶۱ارسلان:شرمنده دیانا: سری تکون دادم و به ...

پارت ۶۰یاشار:راحتی شلوار اذیتت نمیکنه ارسلان: نه دستت درد نک...

تکپارتی

رمان بغلی من پارت ۲۲۰و۲۲۱و۲۲۲ارسلان: المیرا حالم و نمیفهمید ...

سناریو بلولاک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط