{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این ماجرا کاملا واقعی است ! :

این ماجرا کاملا واقعی است ! :
گفتم : مادر!
گفت : جانم!
گفتم : درد دارم!
گفت : بجانم!
گفتم : خسته ام!
گفت : پریشانم!
گفتم : گرسنه ام!
گفت : بخور از سهم نانم!
گفتم : کجا بخوابم!
گفت : روى چشمانم!
گفتم : پارچ آب برگشت رو فرش!
گفت : اى خدا ذلیلت کنه ، بمیرى راحت بشم از دست !
دیدگاه ها (۲)

وقتی پریود بودی💙پارت ۱روایت از زبان ماکیلا:با درد شدیدی توی ...

ریاکشن

#in_your_eyespart_81ویو کایلادو روز گذشته بود...حالم خیلی به...

«قمار عشق »part:20بعد از اون رابطه ای که داشتن هردو خسته رو ...

P²

^o^) (^o^)دختر کوچولو از جا پرید. جوری که انگار وحشتناک ترین...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت هفتم: دو رویِ یک سکه![دیدگاه تهیونگ]...

پارت سی‌ویکم | اولین شب در ویلاپارک لارابالاخره وارد ویلا شد...

پارت: 16 (بخش3) **زاویه دید: هیزل**احترام.* این کلمه تو سرم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط