فصل دوم..
فصل دوم..
تابستون کم کم داشت تموم میشدوجایه خودش روبه سرمایه پاییزمیداددرختایه حیاطمون حال وهوایه دیگه ای گرفته بودن خوش بحالشون میخوابن ودوباره یه زندگیه جدیدروشروع میکنن.تقریباوسطای پاییزبود26اذرماه بعدازناهاررفتم پیشه مادربزرگم خیلی وقت بودکه ندیدمش وقتی برگشتم باصحنه ای روبه روشدم که تاریکی زندگیموواسه اولین باربهم نشون داداحمدچطورمیتونست بامن این کاروبکنه توزمانی که من نبودم لحظاتشوبایه زن دیگه سپری کردفقط میدونم راه خیابونوپیش گرفتم ورفتم نصفه شب بودد ازشدت سرما داشتم میلرزیدم که احمدمنودید،باکلی خواهش والتماس راضیم کردکه باهاش برم خونه یعنی راه دیگه ای نداشتم،بخشیدمش باهزاربغض نگفته ای که تویه گلوم داشتم.امامگه گناهی که کرده بودکم بود؟کم کم داشتم فراموش میکردم که متوجه شدم احمددوباره داره بهم خیانت میکنه اونم باهمسایمون که یه زن بیوه بودوسه تابچه داشت یه زن سبزه باقدکوتاه وقیافه ای متوسط اماهیچی نگفتم فقط توخودم ریختم تازندگیم خراب نشه دیگه اززندگی ناامیدشده بودم منم تصمیم گرفتم باپسری که چندوقت پیش ازم درخواست دوستی داشت اشنابشم ،حالافقط باهم زندگی میکردیم دیگه حسی بینمون نبوداون دنبال کارایه خودش منم دنبال کارایه خودم بااین حال یه خونه خریدیم ووسایلمونوچیدیم احمدتصمیم داشت دوباره زندگیمون مثه قبل بشه امامن نمیتونستم چون خیانتش جایی برایه بخشش برام نذاشت ازطرفی ام داشتم به فهیم دل میبستم ،دیگه هیچی برام مهم نبودفقط میخواستم ازاین زندگیه لعنتی راحت بشم وتنهاراه حلشم طلاق بود .
تابستون کم کم داشت تموم میشدوجایه خودش روبه سرمایه پاییزمیداددرختایه حیاطمون حال وهوایه دیگه ای گرفته بودن خوش بحالشون میخوابن ودوباره یه زندگیه جدیدروشروع میکنن.تقریباوسطای پاییزبود26اذرماه بعدازناهاررفتم پیشه مادربزرگم خیلی وقت بودکه ندیدمش وقتی برگشتم باصحنه ای روبه روشدم که تاریکی زندگیموواسه اولین باربهم نشون داداحمدچطورمیتونست بامن این کاروبکنه توزمانی که من نبودم لحظاتشوبایه زن دیگه سپری کردفقط میدونم راه خیابونوپیش گرفتم ورفتم نصفه شب بودد ازشدت سرما داشتم میلرزیدم که احمدمنودید،باکلی خواهش والتماس راضیم کردکه باهاش برم خونه یعنی راه دیگه ای نداشتم،بخشیدمش باهزاربغض نگفته ای که تویه گلوم داشتم.امامگه گناهی که کرده بودکم بود؟کم کم داشتم فراموش میکردم که متوجه شدم احمددوباره داره بهم خیانت میکنه اونم باهمسایمون که یه زن بیوه بودوسه تابچه داشت یه زن سبزه باقدکوتاه وقیافه ای متوسط اماهیچی نگفتم فقط توخودم ریختم تازندگیم خراب نشه دیگه اززندگی ناامیدشده بودم منم تصمیم گرفتم باپسری که چندوقت پیش ازم درخواست دوستی داشت اشنابشم ،حالافقط باهم زندگی میکردیم دیگه حسی بینمون نبوداون دنبال کارایه خودش منم دنبال کارایه خودم بااین حال یه خونه خریدیم ووسایلمونوچیدیم احمدتصمیم داشت دوباره زندگیمون مثه قبل بشه امامن نمیتونستم چون خیانتش جایی برایه بخشش برام نذاشت ازطرفی ام داشتم به فهیم دل میبستم ،دیگه هیچی برام مهم نبودفقط میخواستم ازاین زندگیه لعنتی راحت بشم وتنهاراه حلشم طلاق بود .
- ۱.۹k
- ۰۴ بهمن ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط