p4
p4
چشمامو باز کردم تو بغلش بودم
امروز دوشنبه بود ۶ روز دیگه تا مراسم عروسیم باهاش به دستاش نگاه کردم دژاوو عجیبی بود خاطرات ۴ سال پیش
(( تام : سلام مالفوی اوه دخترتم آوردی نیازی نبود
لوسیوس : نمیخواستم تابستون تو عمارت تنها بمونه
دست دراکو رو گرفته بودم داشت عرق میکرد
متیو : پدر میشه باهاتون حرف بزنم
تام : البته
متیو : خصوصی
رفتن اون طرف بعد از مکالمه ای که نشنیدم برگشتن
تام : حالا که میبینم دخترتم آوردی شانس اینو داریم که به جای یکی دوتا مرگخوار داشته باشیم
نارسیسا : سن مورد نظرمون بالای ۱۶ سال بود دیانا ۲ ماه دیگه تازه ۱۵ سالش میشه
متیو : ولی فکر کنم بتونیم حالا که تا اینجا اومدین استسنا قائل بشیم مگه نه
بعد رو کرد به من و گفت : خیلی درد نداره کوچولو فقط یکم خونریزی
لباشو نزدیک گوشم آورد و گفت : فقط حیف که دیگه تا آخر عمرت نمیتونی آستین کوتاه بپوشی
بغض گردم و ترسیدم
تام : حرف بسه بیاید
با دم و باز دم های بلندم به دراکو نگاه میکردم خودشم ترسیده بود حالا دستای هر دومون میلرزید
از پله ها بالا رفتیم و به سرویس بهداشتی رسیدیم یه وان
تام : به شخصه اینکارو فقط برای کثیف نشدن عمارت انجام میدم
بعد مکث ادامه داد
تام : دریکو
رفت و با ترس کنار تام ایستاد
و آسایش دست چپش بالا زد و جلو گرفت تام مچشو فقط برای تعادل گرفت معلوم بود فشار زیادی وارد نمیکرد و برام عجیب بود . دریکو دستشو مشت و با نشستن چوبدستی روی دستش فشار داد
مامانم جلوی چشممو گرفت
تام : تموم شد خوش اومدی دریکو
پوست لبمو از استرس میجویدم
آستینشو پاینن کشید
و اومد سمتمون
متیو : چرا معطلی دیانا
میخواستم بگم براش خیلی کوچیکم ولی ترسیدم و هیچی نگفتم
و جلو رفتم
ارباب دستمو گرفت
تام : آستینش
متیو آستینمو بالا زد
با قرار گرفتن چوبدستیش سوزشی روی دستم حس کردم و ناخواسته دستمو کشیدم
تام : متیو دستشو نگه دار
دستمو پشتم بردم
متیو : دستتو بده من
دیانا : نمیدم
اومد دستمو بگیره چسبید بهم
و به زور دستمو گرفت
جلو برد زورش خیلی زیاد بود هر چقدر تلاش میکردم برای آزادی دستمو محکم تر میگرفت
تام : تمومه به دستم نگاه کردم و یه قطره اشک ریختم خواستم برم که شونه هامو گرفت و گفت : میبینمت مرگخوار کوچولو ))
هنوز به دستاش فکر میکردم پشت بهش تو بغلش بودم اونم زوری ولی رگاش قشنگه ها هی نه دیانا اون یه هول آشغاله
با بوسه ای روی گردنم فهمیدم از خواب بیدار شده
متیو : صبح بخیر کوچولوی من
دیانا : صبح بخیر
دستاشو از دور وا کردم در مسترو وا کردم دمپایی هارو پوشیدم و بدون نگاه کردن بهش داخل رفتم و درو بستم بیرون اومدم لباس بیرونی پوشیده بود و لباسای پریشبم رو تختم بود
متیو : اینارو بپوش بریم بیرون میخواهم برات لباس بخرم
دیانا : فک کن چیزی که تو بخری رو بپوشم
عصبانی شد ولی فهمیدم ترجیح داد جوابمو نده
و بیرون رفت
لباسامو پوشیدم و پاینن سر میز صبحونه رفتم
و نشستم مایا سینی صبحنمو آورد یکم ازش خوردم
دیانا : کی میتونم دراکو رو ببینم
متیو : روز عروسی
دیانا : متیو چند سالته
متیو : 27
دیانا : تو ۸ سالت بوده من به دنیا اومدم
متیو : من فارق التحصیل شدم تو رفتی هاگوارتز
وای داشتم باهاش گرم میگرفتم نه دیگه هیچی نگفتم و صبحونمو خوردم
بعد صبحونه از عمارت بیرون رفتیم و به یه پارکینگ رفتیم توش حدود ۱۰ / ۱۲ تا ماشین بود
دیانا : با یکی کارت راه نمیافتاد
متیو : جمع کردن ماشینو دوست دارم
به سمت یک BMW مشکی رفت و اول در کمک راننده رو باز کرد وای نمیخواستم باور کنم رو دستاش کراش ردم اوییی خدا رگاشو بگیلیگبیلگیلبیگبیلی هی نه دیانا اون یه آشغاله و تو یه بود بخت اسپل کن آشغال .الف.شین.غین.الف.لام
تو افکارم بودم که اومد دستمو گرفت و سوارم کرد و درو بست و بعد خودش سوار شد و رفتیم
با صفحه جلوی ماشین یه پلی لیست آورد وای آهنگ های مورد علاقم من همه سبکی گوش میدادم
متیو : اینا آهنگای منه همه سبکی گوش میدم ببین دوستشون داری
دیانا : آره آهنگ های مورد علاقمن
بعد یادم افتاد که مثلا ازش بدم میاد و جهت ماست مالی ادامه دادم : ینی بدم نمیاد
پوزخندی زد به این معنی که اوکی باشه بابا فهمیدم
متیو : حالا یکیشونو بگذار نگرانم نباش غرورت با آهنگ گذاشتن زیر پا گذاشته نمیشه
دیانا : دقیقا
و یه آهنگ راک گذاشتم و آهنگ شروع کرد به خوندن
[[ A wanna be your slave
A wanna be your master
A wanna make your ... ]]
ماشین شروع به پرواز کرد
آهنگ ها پخش میشدن یکی رو اون میگذاشت و یکی رو من
تا رسیدیم به یه مرکز خرید بزرگ
درمو باز کرد وارد شدیم و لباسارو دیدم و بعد از ۱ ساعت خرید طولانی به عمارت برگشتیم و شام خوردیمو خوابیدیم
چشمامو باز کردم تو بغلش بودم
امروز دوشنبه بود ۶ روز دیگه تا مراسم عروسیم باهاش به دستاش نگاه کردم دژاوو عجیبی بود خاطرات ۴ سال پیش
(( تام : سلام مالفوی اوه دخترتم آوردی نیازی نبود
لوسیوس : نمیخواستم تابستون تو عمارت تنها بمونه
دست دراکو رو گرفته بودم داشت عرق میکرد
متیو : پدر میشه باهاتون حرف بزنم
تام : البته
متیو : خصوصی
رفتن اون طرف بعد از مکالمه ای که نشنیدم برگشتن
تام : حالا که میبینم دخترتم آوردی شانس اینو داریم که به جای یکی دوتا مرگخوار داشته باشیم
نارسیسا : سن مورد نظرمون بالای ۱۶ سال بود دیانا ۲ ماه دیگه تازه ۱۵ سالش میشه
متیو : ولی فکر کنم بتونیم حالا که تا اینجا اومدین استسنا قائل بشیم مگه نه
بعد رو کرد به من و گفت : خیلی درد نداره کوچولو فقط یکم خونریزی
لباشو نزدیک گوشم آورد و گفت : فقط حیف که دیگه تا آخر عمرت نمیتونی آستین کوتاه بپوشی
بغض گردم و ترسیدم
تام : حرف بسه بیاید
با دم و باز دم های بلندم به دراکو نگاه میکردم خودشم ترسیده بود حالا دستای هر دومون میلرزید
از پله ها بالا رفتیم و به سرویس بهداشتی رسیدیم یه وان
تام : به شخصه اینکارو فقط برای کثیف نشدن عمارت انجام میدم
بعد مکث ادامه داد
تام : دریکو
رفت و با ترس کنار تام ایستاد
و آسایش دست چپش بالا زد و جلو گرفت تام مچشو فقط برای تعادل گرفت معلوم بود فشار زیادی وارد نمیکرد و برام عجیب بود . دریکو دستشو مشت و با نشستن چوبدستی روی دستش فشار داد
مامانم جلوی چشممو گرفت
تام : تموم شد خوش اومدی دریکو
پوست لبمو از استرس میجویدم
آستینشو پاینن کشید
و اومد سمتمون
متیو : چرا معطلی دیانا
میخواستم بگم براش خیلی کوچیکم ولی ترسیدم و هیچی نگفتم
و جلو رفتم
ارباب دستمو گرفت
تام : آستینش
متیو آستینمو بالا زد
با قرار گرفتن چوبدستیش سوزشی روی دستم حس کردم و ناخواسته دستمو کشیدم
تام : متیو دستشو نگه دار
دستمو پشتم بردم
متیو : دستتو بده من
دیانا : نمیدم
اومد دستمو بگیره چسبید بهم
و به زور دستمو گرفت
جلو برد زورش خیلی زیاد بود هر چقدر تلاش میکردم برای آزادی دستمو محکم تر میگرفت
تام : تمومه به دستم نگاه کردم و یه قطره اشک ریختم خواستم برم که شونه هامو گرفت و گفت : میبینمت مرگخوار کوچولو ))
هنوز به دستاش فکر میکردم پشت بهش تو بغلش بودم اونم زوری ولی رگاش قشنگه ها هی نه دیانا اون یه هول آشغاله
با بوسه ای روی گردنم فهمیدم از خواب بیدار شده
متیو : صبح بخیر کوچولوی من
دیانا : صبح بخیر
دستاشو از دور وا کردم در مسترو وا کردم دمپایی هارو پوشیدم و بدون نگاه کردن بهش داخل رفتم و درو بستم بیرون اومدم لباس بیرونی پوشیده بود و لباسای پریشبم رو تختم بود
متیو : اینارو بپوش بریم بیرون میخواهم برات لباس بخرم
دیانا : فک کن چیزی که تو بخری رو بپوشم
عصبانی شد ولی فهمیدم ترجیح داد جوابمو نده
و بیرون رفت
لباسامو پوشیدم و پاینن سر میز صبحونه رفتم
و نشستم مایا سینی صبحنمو آورد یکم ازش خوردم
دیانا : کی میتونم دراکو رو ببینم
متیو : روز عروسی
دیانا : متیو چند سالته
متیو : 27
دیانا : تو ۸ سالت بوده من به دنیا اومدم
متیو : من فارق التحصیل شدم تو رفتی هاگوارتز
وای داشتم باهاش گرم میگرفتم نه دیگه هیچی نگفتم و صبحونمو خوردم
بعد صبحونه از عمارت بیرون رفتیم و به یه پارکینگ رفتیم توش حدود ۱۰ / ۱۲ تا ماشین بود
دیانا : با یکی کارت راه نمیافتاد
متیو : جمع کردن ماشینو دوست دارم
به سمت یک BMW مشکی رفت و اول در کمک راننده رو باز کرد وای نمیخواستم باور کنم رو دستاش کراش ردم اوییی خدا رگاشو بگیلیگبیلگیلبیگبیلی هی نه دیانا اون یه آشغاله و تو یه بود بخت اسپل کن آشغال .الف.شین.غین.الف.لام
تو افکارم بودم که اومد دستمو گرفت و سوارم کرد و درو بست و بعد خودش سوار شد و رفتیم
با صفحه جلوی ماشین یه پلی لیست آورد وای آهنگ های مورد علاقم من همه سبکی گوش میدادم
متیو : اینا آهنگای منه همه سبکی گوش میدم ببین دوستشون داری
دیانا : آره آهنگ های مورد علاقمن
بعد یادم افتاد که مثلا ازش بدم میاد و جهت ماست مالی ادامه دادم : ینی بدم نمیاد
پوزخندی زد به این معنی که اوکی باشه بابا فهمیدم
متیو : حالا یکیشونو بگذار نگرانم نباش غرورت با آهنگ گذاشتن زیر پا گذاشته نمیشه
دیانا : دقیقا
و یه آهنگ راک گذاشتم و آهنگ شروع کرد به خوندن
[[ A wanna be your slave
A wanna be your master
A wanna make your ... ]]
ماشین شروع به پرواز کرد
آهنگ ها پخش میشدن یکی رو اون میگذاشت و یکی رو من
تا رسیدیم به یه مرکز خرید بزرگ
درمو باز کرد وارد شدیم و لباسارو دیدم و بعد از ۱ ساعت خرید طولانی به عمارت برگشتیم و شام خوردیمو خوابیدیم
- ۹۸
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط