I can be myself with him
I can be myself with him
Part¹⁰⁰
کلی غذا روی میز بود..
از رامیون بگیر تا پاستا..چشمای هممون برق زد
پشت میز نشستم..تهیونگ هم کنارم نشست
قبل از اینکه قاشق اول رو بخوره،ازش گرفتم
-پرنسس مامانی بزار ببینم داغه یا نه
کل اشپزخونه از خنده منفجر شد
تهیونگ لبخند زد..اومد کنارم و طوری که بقیه نفهمن گفت:
+میخوای دوباره قهر کنی و بریم تو اتاق تا پرنسس مامانی رو نشونت بدم؟
یهو صورتم داغ شد..گونه هام گل انداخت
قاشق رو برداشتم و اوردم نزدیک دهنش
-فعلا بخور،تا ببینیم چی میشه
پوزخندی زد..
قاشق رو ازم گرفت و غذا رو شروع کردیم..
بعد از خوردن غذا،واقعا خستگی از بدنمون رفت بیرون
جین:خیلی خوشمزه بود
-از این به بعد شما دوتا اشپزی کنید
جونگکوک:راستش...
-چیزی شده؟
نگاهش رو داد به سقف..
به بالا نگاه کردم..سه تا پنکیک چسبیده بود به سقف
هممون بالا رو نگاه کردیم
گفتم اینا نمیتونن یه کاری رو مثل ادم انجام بدن!
یهو یکی از پنکیک ها افتاد رو صورت یونگی
اشهدشون رو خوندم و برای ادامه ی زندگیشون دعا کردم..
یونگی پنکیک رو از روی صورتش برداشت
-برای شادی روح مرحومان،دعا کنید
یونگی:تا پنج میشمرم..جلوی چشمم باشید با اسلحه میام دنبالتون
چشماش رو بست..تهیونگ و جونگکوک سریع قایم شدن
یونگی:یک..دو..سه..چهار..پنج
چشماش رو باز کرد..کل خونه رو دنبالشون میگشت
تهیونگ زیر میز ناهارخوری بود
الکی چنگالم رو انداختم..وقتی خواستم بردارم،اروم بهش گفتم:
-الان توی اتاقه!
سرش رو تکون داد..
جونگکوک هم توی کمد،توی اتاق طراحی قایم شده بود
کمی بعد،صدای قدمای یونگی رو شنیدم
-تهیونگ..سریع برو تو حیاط..بالای اون درخته
+اوکی
سریع از خونه خارج شد
صدای برخورد در،توجه یونگی رو جلب کرد
سریع پامو زدم به میز،تا فکر کنه تهیونگ اونجاست..
زیر میز رو گشت..نبود!
صدای باز و بسته شدن،از اتاق طراحی اومد
یونگی سریع رفت بالا..ولی بعد با قیافه ی ناراحت برگشت
یونگی:پس کجان؟
یهو صدای داد اومد
رفتیم توی حیاط..باورم نمیشد
تهیونگ و جونگکوک افتاده بودن توی استخر..ولی من تاحالا استخر رو ندیده بودم!
و همونجا،همه از خنده غش کردیم..مثل موش ابکشیده شده بودن
یونگی:خدا جوابتونو داد
+جونگکوک چرا منم با خودت پرت کردی؟
جونگکوک:تنها راه نجات همین بود!
گاهی فکر میکنم،اگر به این دانشگاه نمیومدم،چی میشد؟
اگه هیچوقت با تهیونگ اشنا نمیشدم،چی؟
-راستی..من نمیدونستم اینجا استخر داره
+به لطف جونگکوک فهمیدیم
جین:امشب بریم والیبال تو اب؟
جوری با ذوق گفت که همه هیجانزده شدن
سرمون رو تکون دادیم..
اما نمیدونستیم،شب،قراره چه اتفاقی بیافته...
شب شده بود..نور های حیاط روشن شده بودن و انعکاسشون داخل اب افتاده بود
به گفته ی جین،قرار شده بود تا بریم اببازی!
یه تیشرت بلند تو روی زانوهام پوشیدم..خب بزارید راستشو بگم..تیشرت تهیونگ رو ازش دزدیدم
رنگش قهوهای خیلی باکلاس بود..
زیرش یه شلوارک کوتاه سفید پوشیدم و زیاد معلوم نبود
توپ والیبال رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون
همین که خارج شدم،هفتاشون وایساده بودن
فقط یه شلوارک کوتاه پاشون بود
دستم رو روی قلبم گذاشتم:
-تاحالا هفتا پسر جذاب یه جا ندیده بودم
همه خندیدن..از خونه رفتیم بیرون
همه خارج شدن،ولی نذاشتم تهیونگ بره
دستمو روی سیکسپکاش کشیدم
-البته که دوستپسر من جذاب تره
و همون پوزخند لعنتیش..که مثل همیشه جذاب بود
خم شد تا همقد بشیم..بعد توی چشمام نگاه کرد
+به نظرم تیشرت آشناست!
-برای شوهر ایندمه..به شما چه ربطی داره؟
خندید..
بوسهای روی سیب گلوش گذاشتم..سرش رو به عقب برگردوند
+اخرش من از دستت دیوونه میشم
خندیدم..دوباره نگاهم کرد
-خودت انتخابم کردی..
+و هیچوقت هم پشیمون نمیشم
جین از توی حیاط داد زد:
جین:لاس زدن رو تموم کنید..همه منتظریم..
و با خنده وارد حیاط شدیم..بدون اینکه بدونیم،چه کسایی منتظرمون هستن...
*ادامه دارد...
[اسلاید دو:تیشرت نیلسو(البته برای تهیونگه😂)]
Part¹⁰⁰
کلی غذا روی میز بود..
از رامیون بگیر تا پاستا..چشمای هممون برق زد
پشت میز نشستم..تهیونگ هم کنارم نشست
قبل از اینکه قاشق اول رو بخوره،ازش گرفتم
-پرنسس مامانی بزار ببینم داغه یا نه
کل اشپزخونه از خنده منفجر شد
تهیونگ لبخند زد..اومد کنارم و طوری که بقیه نفهمن گفت:
+میخوای دوباره قهر کنی و بریم تو اتاق تا پرنسس مامانی رو نشونت بدم؟
یهو صورتم داغ شد..گونه هام گل انداخت
قاشق رو برداشتم و اوردم نزدیک دهنش
-فعلا بخور،تا ببینیم چی میشه
پوزخندی زد..
قاشق رو ازم گرفت و غذا رو شروع کردیم..
بعد از خوردن غذا،واقعا خستگی از بدنمون رفت بیرون
جین:خیلی خوشمزه بود
-از این به بعد شما دوتا اشپزی کنید
جونگکوک:راستش...
-چیزی شده؟
نگاهش رو داد به سقف..
به بالا نگاه کردم..سه تا پنکیک چسبیده بود به سقف
هممون بالا رو نگاه کردیم
گفتم اینا نمیتونن یه کاری رو مثل ادم انجام بدن!
یهو یکی از پنکیک ها افتاد رو صورت یونگی
اشهدشون رو خوندم و برای ادامه ی زندگیشون دعا کردم..
یونگی پنکیک رو از روی صورتش برداشت
-برای شادی روح مرحومان،دعا کنید
یونگی:تا پنج میشمرم..جلوی چشمم باشید با اسلحه میام دنبالتون
چشماش رو بست..تهیونگ و جونگکوک سریع قایم شدن
یونگی:یک..دو..سه..چهار..پنج
چشماش رو باز کرد..کل خونه رو دنبالشون میگشت
تهیونگ زیر میز ناهارخوری بود
الکی چنگالم رو انداختم..وقتی خواستم بردارم،اروم بهش گفتم:
-الان توی اتاقه!
سرش رو تکون داد..
جونگکوک هم توی کمد،توی اتاق طراحی قایم شده بود
کمی بعد،صدای قدمای یونگی رو شنیدم
-تهیونگ..سریع برو تو حیاط..بالای اون درخته
+اوکی
سریع از خونه خارج شد
صدای برخورد در،توجه یونگی رو جلب کرد
سریع پامو زدم به میز،تا فکر کنه تهیونگ اونجاست..
زیر میز رو گشت..نبود!
صدای باز و بسته شدن،از اتاق طراحی اومد
یونگی سریع رفت بالا..ولی بعد با قیافه ی ناراحت برگشت
یونگی:پس کجان؟
یهو صدای داد اومد
رفتیم توی حیاط..باورم نمیشد
تهیونگ و جونگکوک افتاده بودن توی استخر..ولی من تاحالا استخر رو ندیده بودم!
و همونجا،همه از خنده غش کردیم..مثل موش ابکشیده شده بودن
یونگی:خدا جوابتونو داد
+جونگکوک چرا منم با خودت پرت کردی؟
جونگکوک:تنها راه نجات همین بود!
گاهی فکر میکنم،اگر به این دانشگاه نمیومدم،چی میشد؟
اگه هیچوقت با تهیونگ اشنا نمیشدم،چی؟
-راستی..من نمیدونستم اینجا استخر داره
+به لطف جونگکوک فهمیدیم
جین:امشب بریم والیبال تو اب؟
جوری با ذوق گفت که همه هیجانزده شدن
سرمون رو تکون دادیم..
اما نمیدونستیم،شب،قراره چه اتفاقی بیافته...
شب شده بود..نور های حیاط روشن شده بودن و انعکاسشون داخل اب افتاده بود
به گفته ی جین،قرار شده بود تا بریم اببازی!
یه تیشرت بلند تو روی زانوهام پوشیدم..خب بزارید راستشو بگم..تیشرت تهیونگ رو ازش دزدیدم
رنگش قهوهای خیلی باکلاس بود..
زیرش یه شلوارک کوتاه سفید پوشیدم و زیاد معلوم نبود
توپ والیبال رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون
همین که خارج شدم،هفتاشون وایساده بودن
فقط یه شلوارک کوتاه پاشون بود
دستم رو روی قلبم گذاشتم:
-تاحالا هفتا پسر جذاب یه جا ندیده بودم
همه خندیدن..از خونه رفتیم بیرون
همه خارج شدن،ولی نذاشتم تهیونگ بره
دستمو روی سیکسپکاش کشیدم
-البته که دوستپسر من جذاب تره
و همون پوزخند لعنتیش..که مثل همیشه جذاب بود
خم شد تا همقد بشیم..بعد توی چشمام نگاه کرد
+به نظرم تیشرت آشناست!
-برای شوهر ایندمه..به شما چه ربطی داره؟
خندید..
بوسهای روی سیب گلوش گذاشتم..سرش رو به عقب برگردوند
+اخرش من از دستت دیوونه میشم
خندیدم..دوباره نگاهم کرد
-خودت انتخابم کردی..
+و هیچوقت هم پشیمون نمیشم
جین از توی حیاط داد زد:
جین:لاس زدن رو تموم کنید..همه منتظریم..
و با خنده وارد حیاط شدیم..بدون اینکه بدونیم،چه کسایی منتظرمون هستن...
*ادامه دارد...
[اسلاید دو:تیشرت نیلسو(البته برای تهیونگه😂)]
- ۵۲۱
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط