پارت 53
پارت 53
صبح با داد و بیدادهای پری که سعی در بیدار شدنم داشت چشمهامو باز کردم:_وای پری چه خبرته اول
صبحی..همینطور که داشت از خوشحالی بال و پر میزد گفت:_بابا مگه یادت رفته امروز مهمونیه_خب حالا میگی چه
کنم...پتو رواز روم کشید_پاشو پاشو
نوبت ارایشگاه گرفتم برا هردومون یه ساعت دیگه باید اونجا باشیم...دستشو
پس زدم و گفتم:_پری خواهش میکنم بزار یه ده دقیقه ی دیگه هم بخوابم
درحالیکه داشت از اتاق خارج میشد
گفت:سعیده تاکیید میکنم تا بیست دقیقه دیگه باید پایین باشیا فهمیدی...بدون اینکه چشمهامو باز کنم سری تکون دادم
و بعد صدای بسته شدن در به گوشم خورد...هوف حالا بخاطر این مهمونی حتی نمیتونم یه خواب راحت
برم...نمیدونم چرا دلم شور میزد...حس خیلی بدی نسبت به این مهمونی داشتم
عصر همان روز(مهرداد)کلیدو تو
درچرخوندم و وارد خونه شدم خونه سوت و کور بود لامپ هارو روشن کردم و بعد از بستن در به اشپزخونه پناه
بردم بطری رو از یخچال برداشتم و همونطور بالا کشیدم...حالم خراب بود خراب تر از هرچیزی که فکرشو
کنید...همراه با بطری اب از اشپزخونه
خارج شدم و رو مبل ولو شدم...به اطراف نگاه کردم...هیچوفت دوست
نداشتم تنها باشم...از تنهایی متنفر
بودم...دلم میخواست الان سعیده از این در بیاد تو و بگه مهرداد من اینجام
کنارتم ...ولی این چیزی جز یه ارزوی محال نبود...دوباره یکم از بطری خوردم...بطری خالی شده بود بطری رو
پرت کردم روی زمین...روی مبل دراز کشیدم تا بخوابم شاید تو خواب بتونم از این تنهایی دربیام...بعد از بسته شدن
چشمهام صدای زنگ موبایلم بلند شد و با شوق اینکه سعیده زنگ زده...موبایلو برداشتم اما از اسمی که دیدم و سعیده
نبود دلم گرفت،مکث و جایز ندونستم و جواب دادم:بله _به به چه عجب شما جواب مارو دادین اقامهرداد
صبح با داد و بیدادهای پری که سعی در بیدار شدنم داشت چشمهامو باز کردم:_وای پری چه خبرته اول
صبحی..همینطور که داشت از خوشحالی بال و پر میزد گفت:_بابا مگه یادت رفته امروز مهمونیه_خب حالا میگی چه
کنم...پتو رواز روم کشید_پاشو پاشو
نوبت ارایشگاه گرفتم برا هردومون یه ساعت دیگه باید اونجا باشیم...دستشو
پس زدم و گفتم:_پری خواهش میکنم بزار یه ده دقیقه ی دیگه هم بخوابم
درحالیکه داشت از اتاق خارج میشد
گفت:سعیده تاکیید میکنم تا بیست دقیقه دیگه باید پایین باشیا فهمیدی...بدون اینکه چشمهامو باز کنم سری تکون دادم
و بعد صدای بسته شدن در به گوشم خورد...هوف حالا بخاطر این مهمونی حتی نمیتونم یه خواب راحت
برم...نمیدونم چرا دلم شور میزد...حس خیلی بدی نسبت به این مهمونی داشتم
عصر همان روز(مهرداد)کلیدو تو
درچرخوندم و وارد خونه شدم خونه سوت و کور بود لامپ هارو روشن کردم و بعد از بستن در به اشپزخونه پناه
بردم بطری رو از یخچال برداشتم و همونطور بالا کشیدم...حالم خراب بود خراب تر از هرچیزی که فکرشو
کنید...همراه با بطری اب از اشپزخونه
خارج شدم و رو مبل ولو شدم...به اطراف نگاه کردم...هیچوفت دوست
نداشتم تنها باشم...از تنهایی متنفر
بودم...دلم میخواست الان سعیده از این در بیاد تو و بگه مهرداد من اینجام
کنارتم ...ولی این چیزی جز یه ارزوی محال نبود...دوباره یکم از بطری خوردم...بطری خالی شده بود بطری رو
پرت کردم روی زمین...روی مبل دراز کشیدم تا بخوابم شاید تو خواب بتونم از این تنهایی دربیام...بعد از بسته شدن
چشمهام صدای زنگ موبایلم بلند شد و با شوق اینکه سعیده زنگ زده...موبایلو برداشتم اما از اسمی که دیدم و سعیده
نبود دلم گرفت،مکث و جایز ندونستم و جواب دادم:بله _به به چه عجب شما جواب مارو دادین اقامهرداد
- ۳.۴k
- ۲۸ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط