{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

√برادران یوسـف وقتـی می‌خواسـتند یوسف را به چـاه بیفکنند،

√برادران یوسـف وقتـی می‌خواسـتند یوسف را به چـاه بیفکنند، یوسف لبـخندی زد.

یهودا (یکی از برادران) پرسید: چـرا خندیدی؟ اینجا که جای خـنده نیـست! یوسـف

گفت: روزی در فکر بودم چگونه کسـی می‌تواند به من اظهار دشـمنی کند با اینکه

برادران نیرومندی دارم! اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد، تا بدانم که

نباید به هیچ بنده ای تکیه کرد...
دیدگاه ها (۱۱)

فـــــــریبــــــــ سکــوتــم را نخــــور تـنهــــــــا بـ...

وقتی بغضم شکسته شد... و نفس هایم؛ غرق شد در اندوه و بی ت...

یادمه بچگی هام وقتی می رفتم بهشت زهرا سعی می کردم پام روقب...

در خاطری که تو هستی و دیگران محکومند به فراموشی ! این را ...

🖤 پارت چهارم | عکسجونگکوک چند قدم جلو اومد.— گوشی رو بده من....

--زندگی جهنمی پارت ۱۴ پشت پنجره، ران دستمال تو دستش بود، دهن...

p21

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط