پارت ششم: در پسِ اعداد و ارقام
پارت ششم: در پسِ اعداد و ارقام
اتاق دوباره در سکوت فرو رفته بود، اما این بار سکوتِ سنگینِ قبل نبود. تهیونگ هنوز همانجا ایستاده بود، دستش کنار دستِ رزا روی میز بود و گرمایِ حضورش فضا را پر کرده بود. رزا سعی کرد حواسش را روی گزارشِ مالیِ روی صفحه مانیتور متمرکز کند، اما خطوطِ اعداد در چشمانش رقصان بودند.
تهیونگ متوجهِ تردیدِ او شد. به آرامی صندلیاش را نزدیکتر کشید و بدون اینکه فاصلهاش را زیاد کند، گفت: «سرت شلوغه، میدونم. اما گاهی اوقات… تمرکز کردن روی اعدادِ خشک، خستهکننده میشه. مگه نه؟»
رزا سرش را بالا آورد و نگاهش با نگاهِ نافذِ تهیونگ گره خورد. «گاهی لازمه آدم از پشتِ مانیتورها بلند بشه تا واقعیتِ بیرون رو ببینه.»
تهیونگ لبخندی زد که اینبار خبری از آن سردیِ همیشگی نبود؛ لبخندی واقعی که گوشهی چشمهایش را جمع میکرد. «واقعیتِ بیرونِ این اتاق برای تو چیه، رزا؟ گلها؟ آشپزی کردن تو خونهی کوچکت؟»
رزا با تعجب پرسید: «شما… شما دربارهی من تحقیق کردید؟»
تهیونگ کمی عقب رفت و به پشتیِ صندلی تکیه داد. چشمانش برقِ خاصی زد. «وقتی کسی رو واردِ قلمروِ خودم میکنم، باید بدونم با کی طرفم. اینکه تو با وجودِ سختیهای این شرکت، هنوز هم اون لبخندِ آرامشبخش رو داری، برام… جالبه. خیلی جالبه.»
رزا احساس کرد ضربان قلبش به شماره افتاده است. تهیونگ ادامه داد: «میخوام بدونم چی باعث میشه یه نفر بتونه توی این دنیای خاکستری، اینقدر «رنگی» باقی بمونه؟ رزا، تو با بقیه خیلی فرق داری.»
تهیونگ یک فایل قدیمی از کشوی میزش درآورد و روی میز گذاشت. این بار پروژهی شرکت نبود؛ عکسی قدیمی از یک مکانِ عمومی بود. «بیا روی این تمرکز کنیم. این بخشی از گذشتهی منه که هیچکس نباید ازش خبر داشته باشه. اگه میخوای بدونی چرا من «پادشاه سایهها» شدم، باید این رو با من حل کنی.»
رزا با دستهایی که کمی میلرزید، عکس را برداشت. او فهمید که تهیونگ نه تنها دارد به او نزدیک میشود، بلکه دارد بزرگترین رازِ زندگیاش را با او شریک میشود.
اتاق دوباره در سکوت فرو رفته بود، اما این بار سکوتِ سنگینِ قبل نبود. تهیونگ هنوز همانجا ایستاده بود، دستش کنار دستِ رزا روی میز بود و گرمایِ حضورش فضا را پر کرده بود. رزا سعی کرد حواسش را روی گزارشِ مالیِ روی صفحه مانیتور متمرکز کند، اما خطوطِ اعداد در چشمانش رقصان بودند.
تهیونگ متوجهِ تردیدِ او شد. به آرامی صندلیاش را نزدیکتر کشید و بدون اینکه فاصلهاش را زیاد کند، گفت: «سرت شلوغه، میدونم. اما گاهی اوقات… تمرکز کردن روی اعدادِ خشک، خستهکننده میشه. مگه نه؟»
رزا سرش را بالا آورد و نگاهش با نگاهِ نافذِ تهیونگ گره خورد. «گاهی لازمه آدم از پشتِ مانیتورها بلند بشه تا واقعیتِ بیرون رو ببینه.»
تهیونگ لبخندی زد که اینبار خبری از آن سردیِ همیشگی نبود؛ لبخندی واقعی که گوشهی چشمهایش را جمع میکرد. «واقعیتِ بیرونِ این اتاق برای تو چیه، رزا؟ گلها؟ آشپزی کردن تو خونهی کوچکت؟»
رزا با تعجب پرسید: «شما… شما دربارهی من تحقیق کردید؟»
تهیونگ کمی عقب رفت و به پشتیِ صندلی تکیه داد. چشمانش برقِ خاصی زد. «وقتی کسی رو واردِ قلمروِ خودم میکنم، باید بدونم با کی طرفم. اینکه تو با وجودِ سختیهای این شرکت، هنوز هم اون لبخندِ آرامشبخش رو داری، برام… جالبه. خیلی جالبه.»
رزا احساس کرد ضربان قلبش به شماره افتاده است. تهیونگ ادامه داد: «میخوام بدونم چی باعث میشه یه نفر بتونه توی این دنیای خاکستری، اینقدر «رنگی» باقی بمونه؟ رزا، تو با بقیه خیلی فرق داری.»
تهیونگ یک فایل قدیمی از کشوی میزش درآورد و روی میز گذاشت. این بار پروژهی شرکت نبود؛ عکسی قدیمی از یک مکانِ عمومی بود. «بیا روی این تمرکز کنیم. این بخشی از گذشتهی منه که هیچکس نباید ازش خبر داشته باشه. اگه میخوای بدونی چرا من «پادشاه سایهها» شدم، باید این رو با من حل کنی.»
رزا با دستهایی که کمی میلرزید، عکس را برداشت. او فهمید که تهیونگ نه تنها دارد به او نزدیک میشود، بلکه دارد بزرگترین رازِ زندگیاش را با او شریک میشود.
- ۲۶۶
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط