{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می روی از پیش من که مرگ همین است

می روی از پیش من که مرگ همین است
بین من و جان من، فراق بیفتد

ماه من! این قصه ایست تلخ، که یک عمر
برکه ی دلتنگ در محاق بیفتد

حال من ِبی تو را که می فهمد؟ جز
تکّه ی چوبی که در اجاق بیفتد

هرچه بیاید بهار، عید بعید است
بی تو گذارش به این اتاق بیفتد

بعد تو هرچیز ممکن است مگر عشق
عشق محال است اتفاق بیفتد
دیدگاه ها (۱)

شب را دار میزنمسکوت را میبلعمزمان را خفه میکنمخواب را به تخت...

آدم که دلش بگیرددردش را به کدام پنجره بگویدکه دهانشپیشِ هر غ...

بخونید لطفا .... قشنگه به نظرمسالهاست میان تردید ها زندگی می...

چه شب ‌هابی ‌ثمرتا صبحبیداریو اوهرگز نمی ‌داندچه احوالِ بدی ...

حال بگو گفتم :دلی ویران سری حیران غمی پنهان تنی بیجان .

ای پری سیما بیا ، ای خوشتر از رویا بیاای عبادتگاه عشق و آرزو...

فراتر از خویش

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part¹" توصیف در یک جمله :میانِ تیغ‌های نیش‌دار...

---نه از فراق، که از نزدیکی می‌سوزم. از آن لحظه‌ای که چشمانت...

نمی‌دانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زرینت،...

### پارت ۱۲: فراتر از سایه‌هادو هفته از اون شبِ جهنمی توی ان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط