چند روز گذشته بود همه چیز بینمون آروم بود ولی نه سرد سکوتی بینمون ...
---
𝑹𝑯𝒀𝑻𝑯𝑴 𝑶𝑭 𝒀𝑶𝑼
𝑷𝑨𝑹𝑻: 𝒇𝒐𝒖𝒓
چند روز گذشته بود. همه چیز بینمون آروم بود، ولی نه سرد. سکوتی بینمون شکل گرفته بود که مثل یه ضربان ممتد، مدام خودش رو تکرار میکرد... تا اون شب.
جونگکوک گفت میخواد حرف بزنه. منم قبول کردم. توی پارک کوچیکی قدم میزدیم که هواش پر از بوی خاک خیس بود. چراغای زرد و تاریک مسیر، انگار فقط ما رو نشون میدادن.
ایستاد. روبروم.
– «هانا.»
– «هوم؟»
نفسش رو محکم بیرون داد، یه چیزی بین استرس و اطمینان توی صداش بود: – «من... نمیخوام فقط یه رابطهی ساده باشیم. نمیخوام فقط همکار، یا حتی فقط یه عشق مخفی باشیم.»
چشمهام گرد شد.
– «چی... چی میخوای بگی؟»
از جیب پالتوش یه جعبه مخملی کوچیک درآورد. بازش کرد. حلقه نقرهای ظریف، با یه نگین خیلی ساده اما زیبا.
– «میخوام باهام ازدواج کنی.»
نفس تو سینم حبس شد. لبخندم یواش روی صورتم نشست. قلبم داشت دیوونه میزد.
– «آره... آره جونگکوک.»
چشماش برق زد. یه قدم اومد جلو و… لبامو گرفت. نه یه بوسهی آروم و عاشقانه… این یکی، با همهی حس سرکوبشدهش بود. عمیق، بیمکث، بیپروا.
وقتی از هم جدا شدیم، دستمو گرفت و با هم سوار ماشینش شدیم. مسیر تا خونهش یه سکوت پر از هیجان بود.
تا در خونه رو بست، برگشت سمتم، نگاهش پر از عطش و عشق. لبام هنوز بین دندوناش بود که بغلم کرد، بلندم کرد و بردم سمت اتاق.
پرت شدم رو تختش. نور کمرنگ اتاق، فقط چشمهاش رو پررنگتر میکرد.
روی من خیمه زد. دستاش دو طرف بدنم بودن و نفسش سنگین.
– «قول میدم این شب، برات فراموشنشدنی شه.»
لبش نشست روی گردنم. اما این بار، نه آروم… نه لطیف.
کیسمارکهاش دردناک بودن. هر کدومش مثل یه اثر مالکیت.
صدام تو سینهم گم شده بود. نگاهش پر از غرور و عطش.
ادامه چون اسمات هیت تو اون پیم میزارم
@hannah_bangten
---
𝑹𝑯𝒀𝑻𝑯𝑴 𝑶𝑭 𝒀𝑶𝑼
𝑷𝑨𝑹𝑻: 𝒇𝒐𝒖𝒓
چند روز گذشته بود. همه چیز بینمون آروم بود، ولی نه سرد. سکوتی بینمون شکل گرفته بود که مثل یه ضربان ممتد، مدام خودش رو تکرار میکرد... تا اون شب.
جونگکوک گفت میخواد حرف بزنه. منم قبول کردم. توی پارک کوچیکی قدم میزدیم که هواش پر از بوی خاک خیس بود. چراغای زرد و تاریک مسیر، انگار فقط ما رو نشون میدادن.
ایستاد. روبروم.
– «هانا.»
– «هوم؟»
نفسش رو محکم بیرون داد، یه چیزی بین استرس و اطمینان توی صداش بود: – «من... نمیخوام فقط یه رابطهی ساده باشیم. نمیخوام فقط همکار، یا حتی فقط یه عشق مخفی باشیم.»
چشمهام گرد شد.
– «چی... چی میخوای بگی؟»
از جیب پالتوش یه جعبه مخملی کوچیک درآورد. بازش کرد. حلقه نقرهای ظریف، با یه نگین خیلی ساده اما زیبا.
– «میخوام باهام ازدواج کنی.»
نفس تو سینم حبس شد. لبخندم یواش روی صورتم نشست. قلبم داشت دیوونه میزد.
– «آره... آره جونگکوک.»
چشماش برق زد. یه قدم اومد جلو و… لبامو گرفت. نه یه بوسهی آروم و عاشقانه… این یکی، با همهی حس سرکوبشدهش بود. عمیق، بیمکث، بیپروا.
وقتی از هم جدا شدیم، دستمو گرفت و با هم سوار ماشینش شدیم. مسیر تا خونهش یه سکوت پر از هیجان بود.
تا در خونه رو بست، برگشت سمتم، نگاهش پر از عطش و عشق. لبام هنوز بین دندوناش بود که بغلم کرد، بلندم کرد و بردم سمت اتاق.
پرت شدم رو تختش. نور کمرنگ اتاق، فقط چشمهاش رو پررنگتر میکرد.
روی من خیمه زد. دستاش دو طرف بدنم بودن و نفسش سنگین.
– «قول میدم این شب، برات فراموشنشدنی شه.»
لبش نشست روی گردنم. اما این بار، نه آروم… نه لطیف.
کیسمارکهاش دردناک بودن. هر کدومش مثل یه اثر مالکیت.
صدام تو سینهم گم شده بود. نگاهش پر از غرور و عطش.
ادامه چون اسمات هیت تو اون پیم میزارم
@hannah_bangten
---
- ۷.۰k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط