{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در كودكي خواستم زندگي كنم راه را بستند

در كودكي خواستم زندگي كنم راه را بستند


به ستايش روي آوردم گفتند خرافات است


به راستي سخن گفتم گفتند دروغ است


سكوت كردم گفتند عاشق است


عاشق شدم گفتند گناه است    


و عاقبت خنديدم گفتند ديوانه است!!!
دیدگاه ها (۶)

دلم تنگه برات آخه کجایی ، بگو تو مثل من طاقت نداریدارم حس می...

مراقب باشیدﻣﺮﺍﻗﺐ ﻫﻤﯿﻦ “ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ” ﻫﺎ“ﻋﺰﯾﺰﻡ” ﻫﺎ“ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻢ” ﻫﺎﻣ...

گاهی اوقاتضمیرها همبی معنی می شوندآخرچه کسی مــی گویدمن و تو...

خوشبختی داشتن کسی است… که بیشتر از خودش تــــــــــو را بخوا...

رمان : آیدل من پارت :«اخر»ویو «جونگکوک»کنسرت تموم شد .... می...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

Pat:5اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک. جواب دادم و سریع گفت زنتو گ...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 3«ویو ا.ت»_نه، تقصیر من نیست، تقصیر خودته که انقدر ...

پارت ۷ ساعت نزدیک ده شب بود که از ماشین پیاده شدم.بعد از چند...

Part ⁴⁹The name of the story: Madness hall(تالار جنون)گفت:او...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:1اگر داستان طوری پیش برود که هر نفر در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط