{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#رمان #دنیای_من

#رمان #دنیای_من
پارت سیو هفتم:
با تعجب به صحنع ی روبرو نگاه میکردم
بابا پهن زمین بود
جانم؟
_بابا؟
سرشو اورد بالا
توی چشاش خنده موج میزد
_چیشده؟
بابا_هیچی فقط مامان یع لگد نثار نشیمنگاه بندع کردو شوتم کرد بیرون حالام نشسته گریع میکنع؟
_خو چرا؟
بابا_هیچی داشتم ارومش میکردم یع چی گفتم شوتم کرد
رفتم سمت در اتاق
درو زدم
یهو در باز شدو یه چی روی سر منه بدبخت فلک زدا فرود اومد باتعجب به مامان نگاه کردم کع با لوله ی جارو برقی منو به جای بابا اشتباه زدع بود
_مامان
چشام گرد شده بود
_چند بار میخاسی با این بزنی کله بابا رو ناکارش کنی؟
یهو مامان جیغی کشیدو رفت تو اتای و درو محکم بست کع شپلق خورد بر ووی بینی من کلا امروز میخواد منو هر جور کع شده ناکار کنه
بینیم وگرفتم و شروع کردم اخ و اوخ کردن
ای درد گرفتع بود





مامان_دنیاااااا پاترک(کاشونی=پاشو😹 ) برو دیگع دیرت میشه ها
خابالود جوابشو دادم
_من محبت های کل طول عمرم و جمعش کنم روهم محبت این لحن کلام دلنشین امروز شماست
مامان_پاشو زیاد حرف نزن دیر میشع
پتو رو از روم کشید کع چون زیر تنم بود پقی پرت زمین شدم
سیخ سر جام نشستم و کمرم و گرفتم
_ایی
مامان به جای اینکع بیاد عذر خواهی گنع و ناز بندرو بکشه لگدی نثار کمرم کردو گفت
مامان_فعلا دیرته بعد ناز کن پاشو
از اتاق رفت بیرون
با تعجب به مسیر رفتش نگاه کردم.
جوو۰ون مادرو برم.
چقدر لطف دارع بع بندع
.بلند شدم و به طرف سرویس رفتم .
 دستو صورتم شستم و از اتاق زدم بیرون وسایلم و توی کیفم چپوندم و لباسام پوشیدم
.ازاتاق زدم بیرون و از خونع زدم بیرون
.با تعجب بع اسمون نگاه کردم.
یهو جیغ کشیدم و برگشتم خونع
.یعنی قصد جون خودم و مامانم و باهم کرده بودم
.به ساعت نگاه کردم
_نععععع.
ای متنفر بودم از اینکع مامان فهمیدع بود اگع بیدار بشم دیع خوابم نمیبره و از لج بنده رو ساعت ۴ونیم صبح بیدار کرده.
حالا من تا ۷ صبح چع غلطی بکنم.
وسط پذیرایی نشستم و شروع کردم به سرو صورت خودم ردن
. میخاسم گریع کنم.اما از اونجایی کع بیخودی گریع نمیکردم گریم نیومد.
بلند شدم و کشون کشون با غرغر و حالت گریع بع سمت اتاقم رفتم.درو باز کردم .
 کیفمو همونجا انداختم و گوشیم و از روی میز برداشتم .
مقنعه ام و در اوردم و روی تخت خودم پرت کردم کع شپلق کلم خورد به تخت
 سرم و گرفتم اه و ناله کردم.
 سرم کع خوب شد رمز گوشیمو زدم و وارد تلگرامم شدم .خبری نبود
.رفتم گوگل و دنبال این گروه ها میگشتم.
یه گروه کع اسمش منو جذب کردو عضویت زدم و وارد شدم
.۶۶ عضو بیشتر نداشت کع فعلا ۳ نفر ان بودن
.کله صبح مگه بیکارن اینا
.یه اس دادم سلام یکی بع اسم فرهان فوری جواب داد.
فرهان_سلام
_اصل بنواز
فرهان_بزار برسی
_رسیدم دیگع
فرهان_خوبم مرسی تو خ بی
_باشع فهمیدم خوبی حالا اصل بنواز
فرهان_خخخخ فرهان ۲۱ تهران
_خو به منچه
فرهان_😮
_مرض
یکی با نام کاربری قلب سیاه اومد
.....
نظر بدین❤
دیدگاه ها (۱)

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part26رفتم تو سوار آسانسور شدمدرو باز کردم و ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 196♡⁠。⁠)⁩با شیط...

#قلبی_در_دو_بدنP5وقت ناهار شد رفتم ناهارمو خوردم و رفتم تو ا...

love in the dark⑧⑦کوکبرگشتم خونههوجو: جونگکوک اومدی کوک: سلا...

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

چند پارتی

The unwanted Roommate ___________________________ویو پارک یو...

[چند پارتی]

نـفـرتــ#𝑯𝒂𝒕𝒆#𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒 وسط برگه از شدت فشار مداد مشکی سوراخ ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط