{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیشب از بام جنون دیوانه ای افتاد و مرد

دیشب از بام جنون دیوانه ای افتاد و مرد
پیش چشم شمع ها پروانه ای افتاد و مرد

از لطافت یاد تو چون صبح گل ها خیس بود
شبنمی از پشت بام خانه ای افتاد و مرد

موی شبگونی که چنگش میزدی شب تا سحر
از سپیدی لا به لای شانه ای افتاد و مرد

ازدیاد پنجره جان قناری را گرفت
در قفس از نغمه ی مستانه ای افتاد و مرد

این کلاغ قصه را هرگز تو هم نشنیده ای
تا خودش هم قصه شد افسانه ای افتاد و مرد
دیدگاه ها (۳)

دیشب از بام جنون دیوانه ای افتاد و مرد پیش چشم شمع ها پروانه...

"کلاغ عاشق"کلاغه دلش گرفته بودکلاغ سیاه پاپتیپرید رو شاخه ی ...

,,تقدیم به همه پدران زحمتکش,,وای.....صدوای....اختربختمپدرم آ...

فیک ران پارت آخر(بخش آخر)

سایه‌های کلاغپارت نوزدهم | قفس کلاغدستِ زمخت مرد، محکم روی د...

شعرو همین الان یهویی خوندم🍒 به لطافت عطر بهاران به لطیفی قا...

کامنت لودفنشعرو همین الان یهویی خوندم🍒 به لطافت عطر بهاران ...

کامنت لودفنشعرو همین الان یهویی خوندم🍒 به لطافت عطر بهاران ...

شعرو همین الان یهویی خوندم🍒 به لطافت عطر بهاران به لطیفی قا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط