{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تمام مدت بوی عجیبی زیر بینی تهیونگ بود

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 25
تمام مدت بوی عجیبی زیر بینی تهیونگ بود...
-این بوی چیه؟
در حالی که استخوان های ماهی رو براش در میاورد گفت.
-ب-ب-بو؟
-هوم...
-بوی غذا هاست دیگه
نامجون گفت.
به محض اینکه جونگکوک تکه ای از ماهی تو دهنش گذاشت تهیونگ یادش اومد بوی چیه.
-تفش کن!!!!
جونگکوک با گیجی بهش نگاه کرد.
-هوم؟
-کوک تفش کن!!!
و دستمالی جلوی دهنش گرفت ولی جونگکوک اخم کرد و از سر لجبازی قورتش داد.
-کوک!!!!!!!
و لحظه ای بعد جونگکوک بی وقفه خون بالا می اورد.
{ 'اگه ولش نکنی کاری میکنم امگات با پای خودش بره تو باتلاق مرگ' }
-جونگکوک!!!!!
همه همزمان با نگرانی گفتن و دنبال تهیونگ که براید بغلش کرده بود و سمت ماشین می دوید دویدن.
تهیونگ جونگکوک رو روی صندلی عقب خوابوند و از ساک وسایل پزشکی ای که تو ماشین گذاشته بود سرنگی که با مایع قرمز رنگی پر شده بود رو تو گردن جونگکوک خالی کرد.
-هی چیشد؟!
-چیکارش کرده بودی؟!
-چرا خون بالا اورد؟!
-اون که حالش خوب بود!
-همتون خفه شید!!!!!!
با عربده ای که کشید همه ساکت شدن. تهیونگ جونگکوک رو که حالا گریه میکرد رو بغل کرد و کمرشو مالید.
-چیزی نیست... چیزی نیست...
و با یه دستمال خون های دور لبش رو پاک کرد.
-چرا وقتی بهت گفتم تفش کن تف نکردی هوم؟
-ددییی
-جون دلم؟
-ک-کوکی ت-تلسید( کوکی ترسید )
-هیشش... چیزی نیست... ددی مواظبته...
-چیشده بود؟!
جین با نگرانی پرسید.
-توی غذاش سم ریخته بودن... یه سم با بو که بیرنگ و رقیقه. گفته بودم یه بوی اشنا و عجیب میاد و بوی همون بود.
-عوضیا!
جیمین گفت و به رستوران که کلی ادم توش بود نگاه کرد.
-رستوران رو روی سرشون خراب میکنم
...
حدودا سه هفته بود که تو هاوایی بودن و دیگه میخواستن برگردن کره. اون رستوران هم در اثر بمب گذاری با عوامل رستوران نابود شد و تیتر خبر ها شد.
همشون چمدون هاشون رو جمع کرده بودن و سوار ماشین شده بودن و به سمت فرودگاه میرفتن.
ذهن تهیونگ این چند وقته خیلی درگیر بود...
{ 'اگه ولش نکنی کاری میکنم امگات با پای خودش بره تو باتلاق مرگ' }
از وقتی جونگکوک رو دیده بود سه بار نزدیک بود از دستش بده و هربار تقصیر اون عوضی ای بود که همش بهش زنگ میزد و این جمله رو با کلمه های متفاوت میگفت و هربار چون تماس زیر پنج دقیقه داشتن نمیشد ردش رو زد. اگه یه روز امگاش رو از دست میداد... اول گرگش و بعد خودش مستقیم میرفتن اون دنیا...
به امگای توی بغلش که مثل خرگوش خوابیده بود نگاه کرد.
-داری گریه میکنی؟!
نامجون با تعجب و ناباوری به اشکی که بی اختیار ریخته بود اشاره کرد و همه به سمتش برگشتن.
تهیونگ سریع پاکش کرد و با نگاه تیزش بهشون نگاه کرد که همشون نگاهشون رو دزدیدن.
-خفه بمیر نامجون!
#تهکوک#فیک#اسمات#بی_تی_اس#فیکشن#رمان
دیدگاه ها (۲۲)

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 26به محض اینکه به کره رسیدن پشت سر هم اتفاق ...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 27با بیشترین سرعت ممکن تو چند ساعت خودش رو ...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 24همه رفته بودن دریا و فقط تهیونگ و جونگکوک ...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 23صبح اولین کاری که کرد خریدن قرص ضد بارداری...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 22-جونگکوک!!!! جونگکوک گم شده!!!!! قلب تهیون...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 29شاید تعداد دفعاتی که اومده بود خرید کمتر ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط