{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد از ظهرهاے جمعه

بعد از ظهرهاے جمعه
هول و هوش ساعت هفت
منتظر تماسش بودم
زنگ مےزد
و کلےشاکے بود!

مےگفت:
نمے بینےهوا چقدر لعنتے شده؟!
تو فکر نمے کنے
شاید من دلم قهوه مےخواهد؟!
شاید من دلم مے خواهد
وسط خیابان کلافه ات کنم!
اصلا دلم مےخواهد
بازویم را نیشگون بگیرے!
واقعا که چقدر بےفکرے..

آنقدر مےگفت تا بگویم:
یک ساعت دیگه دم در کافه ...
عزیزم بعدازظهر جمعه است
هوا هم که لعنتے شده،
احیانا من نباید به تو زنگ بزنم؟!
احیانا دلت دیوانه بازےنمےخواهد؟!
هر چند مدت هاست نمے آیے
اما من مثل هر هفته آماده شده ام
یک ساعت دیگه دم در کافه ...
دیدگاه ها (۱)

41partیون‌سوک: «مطمئنی؟»لارا: «آره، اگه مهم بود بده، اگه نه،...

فیک

شوگا: ات برای. به هوش اومیدن به اومید نیاز داره. اگه اینجور...

📖 پیام‌های ساعت سه صبحپارت اول: «بیداری؟»اِما دو سال بود که ...

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : fifteenترسیدم ... تنها چیزی که م...

پارت ۲۳رزا وقتی برگشت، شهر چراغونش روشن شده بود. کلید روبه‌ه...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟗شرطم ا...

سقوط درخشان یک دیوانهپارا ۱۹ *مروادید*چند ساعت بعد .داداشی ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط