part
part:16
name:عشق وجدایی
ویو بورا
از عمارت خیلی دور شده بودم ولی هنوز نگران بودم که کسی پیدام کنه.یک ربع فقط در حال رفتن از مسیر جاده توی جنگل بودم که یک ماشین رو دیدم که به سمتم میاد یکم ترسیدم ولی به مسیرم ادامه دادم.
&می تونم کمکتون کنم؟
.........+
&می خواین تا مسیری برسونموتون؟
+..می تونید..؟
&سوار شو..
سوار ماشین شدم ولی بازم می ترسیدم اون فقط قرار بود تا مسیری منو برسونه..
&اسمت چیه؟
+..بورا...و شما؟
& من جیمینم....
اسمش خیلی برام اشنا بود انگار قبلا شنیده بودمش..&خب کجا می خوای بری؟
+نمی دونم..جایی رو ندارم..
&می خوای بری مسافر خونه؟
+پول ندارم..
&مشکلی نیست من اونجا زندگی می کنم اونجا صاحب های خیلی مهربونی داره می تونی اونجا بمونی مجانی..نظرته؟
+واقعااا؟ یعنی می تونم؟
&چرا که نه..
خیلی خوشحال شدم ولی بازم نمی تونم خیلی بهش اعتماد کنم حدود یک ساعت از راه اوفتادنمون می گذشت که چشمام داشت سنگین می شد...و خوابم برد..
ویو جیمین
بعد از سوار کردن بورا حس عجیبی داشتم...اون واقعا قشنگ بود لبای سرخش مو های سیاهش و پوست سفیدش واقعا قشنگ بود به نظر سنش خیلی کم بود ولی نمی دونم چرا نزدیکای عمارت جئون بود..یعنی ممکن بود یکی از برده های اون باشه؟
&ب..بورا؟
صداش کردم ولی جواب نداد نگاش کردم دیدم که خیلی اروم خوابش برده حتما خیلی خسته بود..بعدا ازش می پرسم فعلا باید به فکر غذا باشم تا مهمون خونه خیلی راه هست...
ویو کوک
داشتم می رفتم پیش جیسو که گوشیم زنگ خورد
-بله؟
:ارباب؟
-بگو اجوما..
:بورا...نیست..
-چییی؟(داد)
:رفته..بود توی حیاط..برای چند ثانیه رفتم داخل..ولی اون رفته بود..
-پس چرا چیزی به من نگفتین هانن؟(داد)
:ببخشید ارباب..
بعد گوشی رو قطع کردم..
-لعنتی...
من هر جور شده باید پیداش کنم ولی اول باید برم پیش جیسو اون حالش خوب نیست...
بعد از چند دقیقه رسیدم پیش جیسو خیلی وقت بود اون رو ندیده بودم..
-عزیزم؟
@ کوک؟ تو اومدی؟دلم خیلی برات تنگ شده بود..
-منم همین طور....ببخشید نتونستم بیام پیشت سرم شلوغ بود..
@ نه مشکلی نیست..خب امشب شام چی بخوریم؟
-من نمی تونم بمونم..ببخشید
@ لطفا کوک..راستی دخترتو دیدی؟
-راست می گی کوچولو چطوره؟...
ممنون از نگاهتون😁💞
name:عشق وجدایی
ویو بورا
از عمارت خیلی دور شده بودم ولی هنوز نگران بودم که کسی پیدام کنه.یک ربع فقط در حال رفتن از مسیر جاده توی جنگل بودم که یک ماشین رو دیدم که به سمتم میاد یکم ترسیدم ولی به مسیرم ادامه دادم.
&می تونم کمکتون کنم؟
.........+
&می خواین تا مسیری برسونموتون؟
+..می تونید..؟
&سوار شو..
سوار ماشین شدم ولی بازم می ترسیدم اون فقط قرار بود تا مسیری منو برسونه..
&اسمت چیه؟
+..بورا...و شما؟
& من جیمینم....
اسمش خیلی برام اشنا بود انگار قبلا شنیده بودمش..&خب کجا می خوای بری؟
+نمی دونم..جایی رو ندارم..
&می خوای بری مسافر خونه؟
+پول ندارم..
&مشکلی نیست من اونجا زندگی می کنم اونجا صاحب های خیلی مهربونی داره می تونی اونجا بمونی مجانی..نظرته؟
+واقعااا؟ یعنی می تونم؟
&چرا که نه..
خیلی خوشحال شدم ولی بازم نمی تونم خیلی بهش اعتماد کنم حدود یک ساعت از راه اوفتادنمون می گذشت که چشمام داشت سنگین می شد...و خوابم برد..
ویو جیمین
بعد از سوار کردن بورا حس عجیبی داشتم...اون واقعا قشنگ بود لبای سرخش مو های سیاهش و پوست سفیدش واقعا قشنگ بود به نظر سنش خیلی کم بود ولی نمی دونم چرا نزدیکای عمارت جئون بود..یعنی ممکن بود یکی از برده های اون باشه؟
&ب..بورا؟
صداش کردم ولی جواب نداد نگاش کردم دیدم که خیلی اروم خوابش برده حتما خیلی خسته بود..بعدا ازش می پرسم فعلا باید به فکر غذا باشم تا مهمون خونه خیلی راه هست...
ویو کوک
داشتم می رفتم پیش جیسو که گوشیم زنگ خورد
-بله؟
:ارباب؟
-بگو اجوما..
:بورا...نیست..
-چییی؟(داد)
:رفته..بود توی حیاط..برای چند ثانیه رفتم داخل..ولی اون رفته بود..
-پس چرا چیزی به من نگفتین هانن؟(داد)
:ببخشید ارباب..
بعد گوشی رو قطع کردم..
-لعنتی...
من هر جور شده باید پیداش کنم ولی اول باید برم پیش جیسو اون حالش خوب نیست...
بعد از چند دقیقه رسیدم پیش جیسو خیلی وقت بود اون رو ندیده بودم..
-عزیزم؟
@ کوک؟ تو اومدی؟دلم خیلی برات تنگ شده بود..
-منم همین طور....ببخشید نتونستم بیام پیشت سرم شلوغ بود..
@ نه مشکلی نیست..خب امشب شام چی بخوریم؟
-من نمی تونم بمونم..ببخشید
@ لطفا کوک..راستی دخترتو دیدی؟
-راست می گی کوچولو چطوره؟...
ممنون از نگاهتون😁💞
- ۱۰.۸k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط