{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طرف فامیلیش "خبردار" بوده

طرف فامیلیش "خبردار" بوده
میره سربازی،هر وقت فرمانده می گفته:خبردار
یارو دست بلند می کرد می گفته:حاضر قربان
فرمانده هم بهش می گفت:احمق با تو نبودم، صاف بایست!
یه روز یه هیأت نظامی قرار شد بیان بازدید
فرمانده برای اینکه آبروش نره بهش یک ماه مرخصی می ده
هیأت بازدید کننده اومدند فرمانده بلند گفت:خبردار
همه ی سربازا داد زدن:رفته مرخصی.
دیدگاه ها (۱)

دایی محمود آدم جالبی بود . هفتاد و چند سالِ پیش از دهات می‌آ...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁷جونگکوک وارد چادر فرماندهی شد و سل...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p11جایی دور از دنیای انسان‌ها...جایی که ه...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⓪_بخش دوم_یک چوب خشک از روی زمی...

شیسه اما می ترسید. حتی اگه روزی یونارو ببینه.. اون شیسه رو ی...

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۱

KIM V

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط