زنی را می شناسم من که شوق بال وپر دارد ولی از بس که پر شو
زنی را می شناسم من که شوق بال وپر دارد ولی از بس که پر شور است دو صد بیم از سفر دارد/زنی را می شناسم من که در گوشه ی خانه میان شستن وپختن درون آشپز خانه سرود عشق می خواند/نگاهش ساده و تنهاست صدايش خسته و محزون اميدش در ته فرداست /زنی را می شناسم من که می گوید پشیمان است چرا دل را به او بسته کجا او لایق آن است/زنی خو کرده با زنجیر زنی مانوس با زندان تمام سهم او این است نگاه سرد زندانبان / زنی را می شناسم من که میمیرد ز یک تحقیر ولی آواز می خواند که این است بازی تقدیر / زنی با اشک می خوابد زنی با حسرت وحيرت گناهش را نمی داند
- ۱.۵k
- ۰۸ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط