عشق در چشمانت
༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۷
ات اومد و نشست بچه ها هم کم کم اومدن
ویو ات
اون نگاه یونا... اون لحنش...
دلم نمیخواست ضعف نشون بدم، ولی قلبم دیگه داشت از تحمل میزد بیرون.
نفسم سنگین شده بود.
یه لبخند زورکی زدم، کیفمو برداشتم، از پشت صندلی بلند شدم.
همه برگشته بودن سر میز.
بینا گفت:
بینا: «ات؟ کجا؟»
ات (آروم): «یه لحظه برم بیرون. هوا میخوام.»
هانا (نگران): «خوبی؟»
ات: «آره... فقط یه کم میخوام تنها باشم...»
حتی حرفم تموم نشده بود که از در کافه زدم بیرون.
نفسنفس میزدم. نگاهم به آسمون بود... ابری بود، مثل دل خودم.
ویو کوک
تا بلند شد، حس کردم چیزی داره از دستم میره.
ات داره میره... و من فقط نشستم و نگاش میکنم؟
نه... نه دیگه.
وانمود کردم کردم که گوشیم زنگ خورده و پاشدم
یونا یه چیزی گفت، نشنیدم. فقط بلند شدم و دنبالش رفتم.
از در زدم بیرون.
اون چند قدم جلوتر ایستاده بود. سرشو پایین انداخته بود.
نفسش سنگین بود... انگار با خودش میجنگید.
آروم صداش زدم:
کوک: «ات...»
برگشت سمتم. چشمهاش پر از بغض بود، ولی سعی کرد لبخند بزنه.
ات: «چیزی شده؟»
رفتم نزدیکتر. صدام آرومتر شد:
کوک: «تو خوبی؟»
ات (با صدای لرزون): «آره... فقط... دلم گرفت.»
چند لحظه فقط نگاش کردم.
بعد بیاختیار دستمو گذاشتم روی شونهش.
اون فقط نگاهم کرد... عمیق.
کوک (آروم): «ازت ناراحتم ات... ولی نه به خاطر اون شب... به خاطر اینکه... هیچچی نمیگی.»
ات (با بغض): «چی باید بگم؟»
کوک: «هرچی که تو دلت مونده...»
سکوت بینمون افتاد. فقط صدای باد بود.
و اون لحظه... اون لحظهای که ات فقط گفت:
ات: «نمیخوام کسی رو از کسی بگیرم... اگه یونا برات مهمه، من... کنار میکشم.»
قلبم ریخت.
دستشو گرفتم.و بردم تو یه کوچه
کوک (با قاطعیت): «ولی من نمیخوام تو کنار بکشی.»
ات با تعجب نگام کرد.
کوک: «من... تو رو میخوام ات.»
خب خب تا الان چطور بود میشه تو کامتنا بگین🤍
پارت ۷
ات اومد و نشست بچه ها هم کم کم اومدن
ویو ات
اون نگاه یونا... اون لحنش...
دلم نمیخواست ضعف نشون بدم، ولی قلبم دیگه داشت از تحمل میزد بیرون.
نفسم سنگین شده بود.
یه لبخند زورکی زدم، کیفمو برداشتم، از پشت صندلی بلند شدم.
همه برگشته بودن سر میز.
بینا گفت:
بینا: «ات؟ کجا؟»
ات (آروم): «یه لحظه برم بیرون. هوا میخوام.»
هانا (نگران): «خوبی؟»
ات: «آره... فقط یه کم میخوام تنها باشم...»
حتی حرفم تموم نشده بود که از در کافه زدم بیرون.
نفسنفس میزدم. نگاهم به آسمون بود... ابری بود، مثل دل خودم.
ویو کوک
تا بلند شد، حس کردم چیزی داره از دستم میره.
ات داره میره... و من فقط نشستم و نگاش میکنم؟
نه... نه دیگه.
وانمود کردم کردم که گوشیم زنگ خورده و پاشدم
یونا یه چیزی گفت، نشنیدم. فقط بلند شدم و دنبالش رفتم.
از در زدم بیرون.
اون چند قدم جلوتر ایستاده بود. سرشو پایین انداخته بود.
نفسش سنگین بود... انگار با خودش میجنگید.
آروم صداش زدم:
کوک: «ات...»
برگشت سمتم. چشمهاش پر از بغض بود، ولی سعی کرد لبخند بزنه.
ات: «چیزی شده؟»
رفتم نزدیکتر. صدام آرومتر شد:
کوک: «تو خوبی؟»
ات (با صدای لرزون): «آره... فقط... دلم گرفت.»
چند لحظه فقط نگاش کردم.
بعد بیاختیار دستمو گذاشتم روی شونهش.
اون فقط نگاهم کرد... عمیق.
کوک (آروم): «ازت ناراحتم ات... ولی نه به خاطر اون شب... به خاطر اینکه... هیچچی نمیگی.»
ات (با بغض): «چی باید بگم؟»
کوک: «هرچی که تو دلت مونده...»
سکوت بینمون افتاد. فقط صدای باد بود.
و اون لحظه... اون لحظهای که ات فقط گفت:
ات: «نمیخوام کسی رو از کسی بگیرم... اگه یونا برات مهمه، من... کنار میکشم.»
قلبم ریخت.
دستشو گرفتم.و بردم تو یه کوچه
کوک (با قاطعیت): «ولی من نمیخوام تو کنار بکشی.»
ات با تعجب نگام کرد.
کوک: «من... تو رو میخوام ات.»
خب خب تا الان چطور بود میشه تو کامتنا بگین🤍
- ۲.۹k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط