استاد من
🧚🏻استاد من 🧚🏻
پارت⁵
یونا : راستی میدونی پدر هامون با یکی با نام جئون شریک شدن سهامشون رو
سلین :نه مهم نیست
خب بریم بخوابیم چیزی خواستی بگو پشمک خانوم
یونا :شب بخیر زیبام
سلین :شب شما هم بخیر مادام
فلش بک به فردا صبح 👩❤️💋👩
صبح با نور کمی از خواب بیدار شدم
چونکه امروز مدرسه ها تعطیل بود نمیدونستم که چیکار کنم یونا هم که حتما رفته خونش
رفتم پایین بابام هنوز نیومده بود
یه صبحونه برای خودم درست کردم و نشستم فیلم دیدم که صدای کلید در اومد
پدر :سلام دخترم
سلین :سلام بابا کجا بودی
پدر :عامممم رفته بودیم با پدر یونا سهام شرکت رو با یکی شریک باشیم راستی موهات رنگش رو عوض کردی
استادت به من گفت کسی تو کلاس من حق ندارد موهاش رو رنگ کنه
سلین :شما استاد من رو از کجا دیدید؟
پدر:بهم زنگ
سلین :آها
پدر :راستی امروز باید بری پیش مامانت
سلین :وایییی باشه من میرم آماده بشم
هوففف باید چند ساعت اون تهیونگ لعنتی رو تحمل کنم اون داداش ناتنی کنه و با اون بابای اسکلش
هوف بیخیال موهام رو از دو طرف بافتم یدونه شلوارک پوشیدم و با یه کراپ و یه بالم لب کم رنگ زدم
و رفتم پایین : خدا حافظ بابا
پدر:مراقب خودت باش عزیزم
بعد از چند مین رسیدم دم خونه ی مامانم
تق تق
ته یونگ:سلام آبجی جونم
سلین :سلام
مامان :سلام دخترم خوش اومدی
سلین :سلام مامانی ممنونم
شوهرت خونه نیست ؟
مامان :نه عزیزم یک هفته ای خونه نیست
راستی میدونی تهیونگ قرار بیاد توی دبیرستان شما درس بخونه و میاد داخل کلاس شما
سلین :چه خوب(لبخنده مصنوعی)
ویو ته یونگ ✨
اون دختر واقعا منو دیونه ی خودش کرده چرا من آنقدر دوسش دارم ولی اون حتی به من هم یه اهمیت نمیده
ادامه دارد...
بچه هاااا برای پارت های بعدی ایده بدید
هرکسی که ایده نده ایشالا 🫄🏻🧑🏻🍼 بشه🤣
پارت⁵
یونا : راستی میدونی پدر هامون با یکی با نام جئون شریک شدن سهامشون رو
سلین :نه مهم نیست
خب بریم بخوابیم چیزی خواستی بگو پشمک خانوم
یونا :شب بخیر زیبام
سلین :شب شما هم بخیر مادام
فلش بک به فردا صبح 👩❤️💋👩
صبح با نور کمی از خواب بیدار شدم
چونکه امروز مدرسه ها تعطیل بود نمیدونستم که چیکار کنم یونا هم که حتما رفته خونش
رفتم پایین بابام هنوز نیومده بود
یه صبحونه برای خودم درست کردم و نشستم فیلم دیدم که صدای کلید در اومد
پدر :سلام دخترم
سلین :سلام بابا کجا بودی
پدر :عامممم رفته بودیم با پدر یونا سهام شرکت رو با یکی شریک باشیم راستی موهات رنگش رو عوض کردی
استادت به من گفت کسی تو کلاس من حق ندارد موهاش رو رنگ کنه
سلین :شما استاد من رو از کجا دیدید؟
پدر:بهم زنگ
سلین :آها
پدر :راستی امروز باید بری پیش مامانت
سلین :وایییی باشه من میرم آماده بشم
هوففف باید چند ساعت اون تهیونگ لعنتی رو تحمل کنم اون داداش ناتنی کنه و با اون بابای اسکلش
هوف بیخیال موهام رو از دو طرف بافتم یدونه شلوارک پوشیدم و با یه کراپ و یه بالم لب کم رنگ زدم
و رفتم پایین : خدا حافظ بابا
پدر:مراقب خودت باش عزیزم
بعد از چند مین رسیدم دم خونه ی مامانم
تق تق
ته یونگ:سلام آبجی جونم
سلین :سلام
مامان :سلام دخترم خوش اومدی
سلین :سلام مامانی ممنونم
شوهرت خونه نیست ؟
مامان :نه عزیزم یک هفته ای خونه نیست
راستی میدونی تهیونگ قرار بیاد توی دبیرستان شما درس بخونه و میاد داخل کلاس شما
سلین :چه خوب(لبخنده مصنوعی)
ویو ته یونگ ✨
اون دختر واقعا منو دیونه ی خودش کرده چرا من آنقدر دوسش دارم ولی اون حتی به من هم یه اهمیت نمیده
ادامه دارد...
بچه هاااا برای پارت های بعدی ایده بدید
هرکسی که ایده نده ایشالا 🫄🏻🧑🏻🍼 بشه🤣
- ۱۶.۳k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط