{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طناب را به دور گردنم انداختند...

طناب را به دور گردنم انداختند...


گفتند: آخرین آرزویت؟

گفتم: دیدن عشقم...

گفتند: خسته است, تا صبح برایت طناب بافته.
دیدگاه ها (۳)

I'm not jealous part 39با عشوه ای که بیشتر شبیه به صدای عرعر...

گــوش کن سـاز دلم را که شنـیدن داردهمــه شب دل نی عشق تو دمی...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌وپنجم: صبحِ تازه---صبح.نور. از پنجره. ر...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

هوس شعر کردم

○ یادم هست آخرین باری که کربلا مشرف شدم گفتم :"آقا جان ما را...

وقتی تولدت رو فراموش میکنه P²نشست کنار تهیونگ*خوب نگفتید چرا...

برده عمارت جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط