دیگه نزاشت حرفشو ادامه بدهبا عصبانیت و لحنی طلبکار شروع کرد به صحبت کردن
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹⁰⁶
دیگه نزاشت حرفشو ادامه بده.با عصبانیت و لحنی طلبکار شروع کرد به صحبت کردن.
طوری رفتار میکرد که اینگار بقیه بهش بدهکارن
جونگکوک:این بازی کلیشه ای رو تمومش کن!من دیگه کشش لوس بازی ها رو ندارم.یکم خانمانه باش!سخت که نیست؟
چشمای دختر با شوک گشاد شد.این به چه معنی بود؟چرا باید اینجوری باهاش رفتار میکرد؟
با ناراحت چشماش رو لحظه ای بست و دوباره بهش نگاه کرد
میا:ای تو جئون جونگکوک عوضی! وقتی رفتی به فاحـ شگی هات رسیدی و خوشگذروندی نباید طوری رفتار کنی که انگار مقصر منم...
دیگه واینستاد و اونجا رو ترک کرد.مستقیم به اشپزخونه رفت.چرا همیشه اشپزخونه جایی بود که بهش پناه میبردن؟شاید چون کوچیک تر و شلوغ تره؟اما همه ی اشپزخونه ها که کوچیک نیستن.
همه ی قلب ها هم عاشق نیستن...
با حس سایه ای که وارد میشد موهاش رو کنار زد و سرش رو بالا گرفت. اوه این تهیونگ بود.پناه همیشگی.چرا؟اما فرق این دو مرد چی بود؟ دو قلب، دو روح،دو جسم و یک جنسیت.
تهیونگ:حالت خوبه؟
صداش گرم و ملایم بود. با قدمی اهسته وارد اشپزخونه شد و نزدیک به میز رفت. صندلی رو کنار کشید و روش نشست.دستای ظریفش رو توی دستای مردونه و بزرگ خودش گرفت. سعی میکردم همه چیو درست کنه ولی همه چی اونقدر راحت و رویایی نبود.
چهره ی دختر خالی از خوشحالی بود.اروم با صدایی غمیگن لب هاش رو تکون داد و حرف زد.حتی سعی نکرد سرش رو بالا بگیره به مردی که مثل پروانه دورشه نگاه کنه.
میا:چی فکر میکنی؟بنظرت حالم خوبه؟ بنظرت خوبم وقتی حتی کسی که بخاطر کار بدی که کرده بود و سرزنش شده بود منو مقصر میدونه و با اون مکانی که....
حرفش توسط مرد رو به روش قط شد.مرد با حالت ارامش بخشی شروع کرد به حرف زدن دقیقا وسط حرف های ناراحت دختر
دیگه نزاشت حرفشو ادامه بده.با عصبانیت و لحنی طلبکار شروع کرد به صحبت کردن.
طوری رفتار میکرد که اینگار بقیه بهش بدهکارن
جونگکوک:این بازی کلیشه ای رو تمومش کن!من دیگه کشش لوس بازی ها رو ندارم.یکم خانمانه باش!سخت که نیست؟
چشمای دختر با شوک گشاد شد.این به چه معنی بود؟چرا باید اینجوری باهاش رفتار میکرد؟
با ناراحت چشماش رو لحظه ای بست و دوباره بهش نگاه کرد
میا:ای تو جئون جونگکوک عوضی! وقتی رفتی به فاحـ شگی هات رسیدی و خوشگذروندی نباید طوری رفتار کنی که انگار مقصر منم...
دیگه واینستاد و اونجا رو ترک کرد.مستقیم به اشپزخونه رفت.چرا همیشه اشپزخونه جایی بود که بهش پناه میبردن؟شاید چون کوچیک تر و شلوغ تره؟اما همه ی اشپزخونه ها که کوچیک نیستن.
همه ی قلب ها هم عاشق نیستن...
با حس سایه ای که وارد میشد موهاش رو کنار زد و سرش رو بالا گرفت. اوه این تهیونگ بود.پناه همیشگی.چرا؟اما فرق این دو مرد چی بود؟ دو قلب، دو روح،دو جسم و یک جنسیت.
تهیونگ:حالت خوبه؟
صداش گرم و ملایم بود. با قدمی اهسته وارد اشپزخونه شد و نزدیک به میز رفت. صندلی رو کنار کشید و روش نشست.دستای ظریفش رو توی دستای مردونه و بزرگ خودش گرفت. سعی میکردم همه چیو درست کنه ولی همه چی اونقدر راحت و رویایی نبود.
چهره ی دختر خالی از خوشحالی بود.اروم با صدایی غمیگن لب هاش رو تکون داد و حرف زد.حتی سعی نکرد سرش رو بالا بگیره به مردی که مثل پروانه دورشه نگاه کنه.
میا:چی فکر میکنی؟بنظرت حالم خوبه؟ بنظرت خوبم وقتی حتی کسی که بخاطر کار بدی که کرده بود و سرزنش شده بود منو مقصر میدونه و با اون مکانی که....
حرفش توسط مرد رو به روش قط شد.مرد با حالت ارامش بخشی شروع کرد به حرف زدن دقیقا وسط حرف های ناراحت دختر
- ۲.۹k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط