{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسم

بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسم
می ترسم از صدای این سکوت سکسکه ساز
می دانم ! عزیز
می دانم که اهالی این حدود حکایت
مدام از سوت قطار و سقوط ستاره می گویند
اما تو که می دانی
زندگی تنها عبور آب و شکفتن شقایق نیست
زندگی یعنی نوشتن یاس و داس و ستاره در کنار هم
زندگی یعنی دام و دانه در دامنه ی دم جنبانک
زندگی یعنی باغ و رگ و بی پناهی باد
زندگی یعنی دقایق دیر راه دور دبستان
زندگی یعنی نوشتن انشایی درباره ی پرده ها و پنجره ها
زندگی تکرار تپش های ترانه است
بیا و لحظه یی بالای همین بام بی بادبادک و بوسه بنشین
باور کن هنوز هم می شود به پاکی قصه های مادربزرگ هجرت کرد
دیگر نگو که سیب طلای قصه ها را
کرم های کوچک کابوس خورده اند
تنها دستت را به من بده
و بیا



یغما گلرویی
دیدگاه ها (۱)

✦ اولین گناه ✦فصل سوم: شکارچی در قفس طلایی---پشت درِ نیمه‌با...

بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسممی ترسم از صدای این سکو...

بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسممی ترسم از صدای این سکو...

بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسمبی تو از آخر قصه های ما...

بگذار ندانند که رگبارِ گریه‌های من ، از کجای آسمان آب می‌خور...

اونورِ این‌ شب‌ِ کلَک‌، من‌ و ترانه‌ تَک‌ به‌ تَک‌خونه‌ می‌س...

پرنده بی پرندهاونورِ این‌ شب‌ِ کلَک‌ ، من‌ُ ترانه‌ تَک‌ به‌ ...

قول می دهم!به نقطه ای نامعلوم که خیره می شوی،تمام ستاره های ...

می‌ترسم، مضطربم و با آن که می‌ترسم و مضطربم باز با تو تا آخر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط