{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیوانـه شدم تا کـه نظر سوی تو کردم

دیوانـه شدم تا کـه نظر سوی تو کردم
من هستی خود نذر دو ابروی تو کردم
عاشق شدم و سخت گرفتار تـو گشتم
افسون شدم خنده به جادوی تو کردم
زلفت چو بدیدم که به باد است پریشان
من شانه شدم شانه به گیسوی تو کردم
تـا بـوسـه نشاندم بـه کنـار لب لعلت
مست ازتو شدم خانه به پهلوی تو کردم
جزقدرت عشقت دگرم نیست خدایی
کافر شده ام تکیه به نیروی تــو کردم
یک لحظه گذارم بـه سر کوی تو افتاد
آواره دلـم را بـه سـر کـوی تـو کـردم
من عطـر تنت را به دو عالـم نفـروشم
عادت به خدا بر تن شب بوی تو کردم..
دیدگاه ها (۷)

ای که از چشم من احساس مرا می خوانیاحتیاجی به سخن نیست ،خودت ...

ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانمباید چـــه بگویم به پرستار...

نفسم تنگِ تو و تو نفست تنگ کسی کاش می شد که ‌در این غصّه به ...

در غزل هایم تو را، با التزام آورده اممطلع شعری و دائم از تو ...

جادوی عشق ۱۳ part میکرد... شاید. شاید هنوز باشه و... باید ای...

به نزدبک اکباتان رسیدیم به پریسا گفتم من پیاده میشوم و تا به...

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط