{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نوشته ای از : خانم ارما بومبک

نوشته ای از : خانم ارما بومبک

اگر میتوانستم یکبار دیگر بدنیا بیایم،
کمتر حرف میزدم
و بیشتر گوش میکردم...

دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت میکردم،
حتی اگر فرش و کاناپه ام فرسوده بود...

اگر کسی میخواست که آتش شومینه را روشن کند،
نگران کثیفی خانه ام نمی شدم...

با فرزندانم بر روی چمن می نشستم،
بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم
که بر روی لباسم نقش می بندد...

به جای آنکه بی صبرانه
در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم،
هر لحظه از این دوران را می بلعیدم ...
چرا که شانس این را
داشته ام که موجودی
را در وجودم پرورش دهم
و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم...

وقتی که فرزندانم
با شور و حرارت مرا در آغوش میکشیدند...
هرگز به آنها نمی گفتم :
بسه دیگه برو دستهایت را بشور...
بلکه به آنها می گفتم :
که چقدر دوستشان دارم...

اما اگر شانس یک زندگی دوباره بمن داده میشد...
هر دقیقه آن را متوقف میکردم،
آن را به دقت می نگریستم...
به آن حیات میدادم
و هرگز آن را تباه نمیکردم...

پس طلوع خورشید
هر روز را عاشقانه تماشا کن...
و از لحظه لحظه ی امروزت لذت ببر...

امروز تکرار نشدنی است
دیدگاه ها (۱)

ﭘﺎﯼ ﻫﺮ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﺎﺵ !...ﮐﻢ ﮐﻢ ﯾﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮔﺮﻓﺖﺗﻔﺎﻭﺕ ﻇﺮﯾﻒ ...

ههههههه

خوشبختی بر سه ستون استوار است :فراموش کردن تلخی های دیروز _ ...

قر تو کمرم فراااوونه نمیدونم کجا بریزم..همینجاااهمینجااا...

✦ اولین گناه ✦فصل نوزدهم: صبحی که برنگشت---لب‌هایش.روی لب‌ها...

✦ اولین گناه ✦فصل هجدهم: کسی که دنبالش گشت---دنبالش گشتم.اول...

مرغ ملانصرالدین فقط یک پا داشتچرا می‌گوییم «مرغش یک پا دارد»...

فصل دومپارت سیزدهم | خبری از ایتالیاچند روز از شروع رابطه‌ی ...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله (۳)

𝐏𝐚𝐫𝐭: ➎⓿صبح زود، ماشین جلوی خانه‌ی قدیمی پدرم توقف کرد.ساختم...

حدود یک ساعت گذشته بود. من در کنار تخت دخترمان نشسته بودم و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط