{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان=عشق ونفرت

رمان=عشق ونفرت
پارت¹⁸
رسیدین از ماشین پیاده شدم و رفتم اتاقم در رو قفل کردم رفتم حموم رفتیم وان رو باز کردم و توش دراز کشیدم فکر کردم گفتم=دیدی اینم ضربه زد گفتم دیگه اعتماد نکن برای همینه ،چشمم خورد به تیغ خواستم بزنم تیغ رو برداشتم ولی من ضعیف نیستم تیغ رو پرت کردم اشغال دوش گرفتم و دراومدم در زده شد سیاوش بود گفت=بیا ناهار ،لباس پوشیدم با چشمای زمستونی و سرد رفتم بیرون تعجب کرد نشستم سر میز شروع کردم خوردم ولی اون زل زده بود به من بلخره زبون باز کرد گفت=میخای چیکار کنی؟ ،گفتم=پشیمون ،انگاره خوشش اومده بود گفت=عالیه ،سری تکون دادم ب معنی میدونم بعد از خوردن ظرفا رو جمع کردم و شستم رفتم اتاقم اهنگ هی مونالیزا رو پلی کردم اتاقم رو مرتب کردم و از اونجایی ک علاقه ی زیادی به نقاشی داشتم شروع به کشیدن کردم منظره ی زیبا دقتی به ساعت نداشتم ولی با نقاشی عصابم رو آروم میکردم ندونستم کی تموم شد که نگاهی به هوا کردم شب بود نزدیگ ساعتای ۸ شب نقاشی رو گذاشتم روی تخت و رفتم سمت تراس به آسمون نگاه کردم با اینکه موهام کوتاه بود ولی تو باد بدجور میرقصید ساحلی ک پوشیده بودم توی باد شروع به ولو خوردن کرده بود زل زده بود به آسمون و ایرپاد ها رو از گوشم درآوردم برگشتم سپنتا رو تو اتاق دست به سینه دیدم ترسیدم ولی سریع خودم رو جمع کردم اخمی کردم گفتم=اتاقم در داره در بزنی بد نیست ،گفت=فک نکنم نیازی باشه در اتاق زنم رو بزنم ،پوزخند وحشتناکی که تلخیش واضح بود زدم بازم تو تعجب بود گفت=چیزی شده ،گفتم=هر چیزی شده باشه دخلش به خودم میاد ،اخممی کرد و گفت=درست صحبت کن چته ،گفتم=برو از اتاق من بیرون ،گفت=اگر نرم ،نگاهش کردم چشم غره پررنگی رفتم انگار کلافه شده بود از رفتارم گفت=فردا شب یه مهمونی گرفت دختر پسره برای جشن برگشتن سیاوش از خارجه توهم قراره بیای ، بزار حرصش رو زیاد کنم گفتم=میدونم سیاوش بهم گفته بود ،اخم ترسناکی کرد گفت=تو با اون حیون صفت حرف زدی ،گفتم=دربارش درست صحبت کن ،خیلی حرصش دراومده بود که یهو صدای سیاوش از پشت سپنتا اومد گفت=نمیای غذا بخوری جمع کنمم؟؟؟ ،برای اینکه سپنتا بفهمه برام
دیدگاه ها (۰)

رمان=عشق و نفرتپارت¹⁹مهم نیست لبخند قشنگی به روش زدم گفتم=چر...

رمان=عشق و نفرتپارت²⁰صب با الارم گوشیم چشمام رو باز کردم هنو...

رمان=عشق و نفرتپارت¹⁷صب با صدای بیدارشو بیدارشو بلند شدم گفت...

رمان=عشق و نفرتپارت¹⁶در رو باز کردم دیدم رو تخت نشسته رفتم گ...

خاطرات ایمیلیا

نـفـرتــ#𝑯𝒂𝒕𝒆#𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒 وسط برگه از شدت فشار مداد مشکی سوراخ ش...

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

فیک شوگا پارت هفتم مافیای بیرحم دختر لجباز

رومان عشق مافیا پارت 27 ترو خدا یہ لایک کنی جایہ دوری نمیرہ ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_63وسایل هارو داخل پلاستیک گذ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 213♡⁠。⁠)باهم هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط