رمان=عشق و نفرت
رمان=عشق و نفرت
پارت²⁰
صب با الارم گوشیم چشمام رو باز کردم هنوز خوابم میومد اومدم غلت بزنم اون وری بخابم ولی یاد دیشب افتادم مثل برق از جام پاشدم رفتم دستشویی در اومدم رفتم حال سپنتا رفته بود و فقط سیاوش خونه بود اونم میرفت بعضی اوقات شرکت پیش سپنتا ولی باز منو دید سلام کرد منم به یه چشم غره اکتفا کردم با اینکه میدونستم کارم اشتباهه ولی باید میفهموندم بهش ک بچه گول نمیزنه رفتم چای ریختم و نشستم سر میز صبحونه بخورم سیاوش برگشت گفت=قهری ،من عین این جت اسکیا فوری پوزخند زدم گفت=اینجوری نکن درکم کن خوب من مجبور بودم اگه میگفتم بهت تو دوباره علاقت نسبت به سپنتا،نزاشتم ادامه بده گفتم=میزاری یه چیزی کوفت کنم از گلوم پایین بره از وقتی نشستم اینجا هی روضه ی سپنتا رو میخونی بسه دیگه ،سرشو انداخت پایین گفت=سپنتا اجازه داد با من بیای بریم خرید ،گفتم=باشه الان میرم آماده میشم ،صبحونه رو که تموم کردم خواستم جمع کنم ولی سیاوش گفت=برو آماده شو دیره من جمع میکنم ،منم از خدا خواسته رفتم اتاق مانتوی سبز با یه شلوار و روسری سفید و کیف سفید البته مورد توجهتون قرار بگیره من تا الان جلوی سیاوش و سپنتا حجابی میگردم به جز اون شیئ که اون پسره ی باساقان(یعنی خودش رو همه جا جامیکنه) اون شب من رو دید وگرنه من کلا حجابی میگردم پیششون به جز سپنتا که شوهرم محسوب میشه بعضی موقع ها موهام جلوی اون بازه یا لباسم خلاصه حالا یه ضد آفتاب زدم با یه رژ صورتی و رژ گونه صورتی و یه سایه ی شاین سفید زدم و فقط ریمل و تماممممم
کیف رو انداختم روی دوشم روسریم رو طبق معمول جوری که اصلا موهام معلوم نمیشد زدم البته بعضی اوقات هم طلق روسری میزدم الانم بدک نیست بزا بزنممم
طلقم ک انداختم و حالا به بههههه عجب جیگری خودم خندم گرفت گفتم بزار یه مداد چشم هم بکشم ولی دیگه بیخیالش شدم از
پارت²⁰
صب با الارم گوشیم چشمام رو باز کردم هنوز خوابم میومد اومدم غلت بزنم اون وری بخابم ولی یاد دیشب افتادم مثل برق از جام پاشدم رفتم دستشویی در اومدم رفتم حال سپنتا رفته بود و فقط سیاوش خونه بود اونم میرفت بعضی اوقات شرکت پیش سپنتا ولی باز منو دید سلام کرد منم به یه چشم غره اکتفا کردم با اینکه میدونستم کارم اشتباهه ولی باید میفهموندم بهش ک بچه گول نمیزنه رفتم چای ریختم و نشستم سر میز صبحونه بخورم سیاوش برگشت گفت=قهری ،من عین این جت اسکیا فوری پوزخند زدم گفت=اینجوری نکن درکم کن خوب من مجبور بودم اگه میگفتم بهت تو دوباره علاقت نسبت به سپنتا،نزاشتم ادامه بده گفتم=میزاری یه چیزی کوفت کنم از گلوم پایین بره از وقتی نشستم اینجا هی روضه ی سپنتا رو میخونی بسه دیگه ،سرشو انداخت پایین گفت=سپنتا اجازه داد با من بیای بریم خرید ،گفتم=باشه الان میرم آماده میشم ،صبحونه رو که تموم کردم خواستم جمع کنم ولی سیاوش گفت=برو آماده شو دیره من جمع میکنم ،منم از خدا خواسته رفتم اتاق مانتوی سبز با یه شلوار و روسری سفید و کیف سفید البته مورد توجهتون قرار بگیره من تا الان جلوی سیاوش و سپنتا حجابی میگردم به جز اون شیئ که اون پسره ی باساقان(یعنی خودش رو همه جا جامیکنه) اون شب من رو دید وگرنه من کلا حجابی میگردم پیششون به جز سپنتا که شوهرم محسوب میشه بعضی موقع ها موهام جلوی اون بازه یا لباسم خلاصه حالا یه ضد آفتاب زدم با یه رژ صورتی و رژ گونه صورتی و یه سایه ی شاین سفید زدم و فقط ریمل و تماممممم
کیف رو انداختم روی دوشم روسریم رو طبق معمول جوری که اصلا موهام معلوم نمیشد زدم البته بعضی اوقات هم طلق روسری میزدم الانم بدک نیست بزا بزنممم
طلقم ک انداختم و حالا به بههههه عجب جیگری خودم خندم گرفت گفتم بزار یه مداد چشم هم بکشم ولی دیگه بیخیالش شدم از
- ۷.۶k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط