{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان=عشق و نفرت

رمان=عشق و نفرت
پارت¹⁹
مهم نیست لبخند قشنگی به روش زدم گفتم=چرا اومدم بریم ،اونم لبخند زد میتونم واضح بگم سپنتا هم رنگ گوجه شده بود جررررر جلوی در وایستاده بود تنه زدم رد بشم مچم رو محکم گرفت یه جور فشار داد گفتم الان استخوانم پودر شده زمزمه کرد=اینکارات برای چیه ،گفتم=میتونی از همونی که لپشو بوس کردی بپرسی ،و محکم دستمو از دستش بیرون کشیدم و چشم غره عظیمی رفتم گفت=تو از کجا میدونی ،آنقدر حرصم در اومده بود برگشتم یه تف الکی انداختم زمین و رفتم آشپزخونه رو میز غذاخوری نشستم سیاوش گفت=چی میخوری بریزم ،گفتم=جوجه با یه کمی برنج بریز ،گفت=چشمام، اینم که کیفشه، گفتم=داستان جشنی که میگیرن برات چیه ،گفت=رفیقام از دختر تا پسر میگن باید برات جشن بگیریم منم گفتم اشکال نداره یکی از دوستام تو باغش انداخته ،گفتم=کجاست ،گفت=جاده رو مستقیم بری اونجاست دیگه ،گفتم=خنگی ،گفت=وا تو ک نمیشناسی چرا خودم رو بکشم آدرس بدم ،سپنتا هم اومد نشست سر میز با اعصاب تخمی منم با عشوه گفتم=سیاوش میشه فردا صب باهم بریم لباس بگیریم ،تا سیاوش اومد جواب بده سپنتا گفت=لازم نکرده با خودم میای ،گفتم=سیاوش زبون داری،سیاوش گفت=اره ولی وقتی داداش میگه با اون بری ،گفتم=کسی ک برای زندگی من تصمیم میگیره خودمم منم گفتم باهم بریم ،سپنتا محکم مشتشو رو میز کوبیدم با چشمای عصبی نگاهم کرد گفت=اولن زود قضاوت نکن اون دختری که تو دیدی عشق من نبود من مجبورم ،پوزخند زدم گفتم=لبخند زدنتم مجبوریه ،گفت=چیه سیاوش بهت نگفته نه ،تعجب کردم برگشتم سمت سیاوش گفتم=این چی میگه چی نگفتی ،سرش رو پایین انداخت داد زدم گفتم =این چی میگه باتوعم ،سپنتا خودش گفت=همکار بابام دختر داره و بابام برای اینکه کارش بد پیش نره مجبورم کرده با اون دختر باشم ،خنده ی بلند که نمیشه گفت خنده قه قه زدم گفتم=منم باور میکنم کور خوندی آقای زندی تو که مافیایی بابات زورت کرده اره یا نه نکنه ریزه میزه ای ،محکم با مشت زدم شونه ی چپش گفتم=نه تو (وبعد به سیاوش اشاره کردم)ونه این هیچکدومتون با من نمیاین خودم میرم دوتاتونم از جنس همین نحس کثیف حیوون ،که یه سیلی محکمی اومد دهنم دستم رو گذاشتم رو صورتم لبم خون اومده بود نه یکم بلکه از لبم به چونم چکه کرده بود با تمام نفرت نگاهش کردم گفت=حواست باشه داری چی میگی فهمیدی ،فهمیدی رو با داد و بلند گفت منم یه پوزخند زدم محکم با تنه زدنم بهش رفتم اتاقم و در رو قفل کردم چطور جرعت کرده بود هم خیانت کنه و هم بزنه نشونش میدم پتو رو روم کشیدم گوشیم رو زنگ گذاشتم و خوابیدم......
دیدگاه ها (۱)

رمان=عشق و نفرتپارت²⁰صب با الارم گوشیم چشمام رو باز کردم هنو...

رمان=عشق و نفرتپارت²¹اتاق دراومدم دیدم سیاوش رفته ماشین نشست...

رمان=عشق ونفرتپارت¹⁸رسیدین از ماشین پیاده شدم و رفتم اتاقم د...

رمان=عشق و نفرتپارت¹⁷صب با صدای بیدارشو بیدارشو بلند شدم گفت...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و p25ویو هیونجین اه ات چرا ن...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و... p8 قوانینی هست که باید ...

#اونـ_مالـ_منهـᏢᎪᏒᏆ23 ته:دوست دارمکوک:ته میدونم ولی گفتم منم...

فیک شوگا پارت هشتم مافیای بیرحم دختر لجباز

رومان عشق مافیا پارت 27 ترو خدا یہ لایک کنی جایہ دوری نمیرہ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط