ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( پارت ۳۵۹ فصل ۳ )
و بلند شد رفت سمت جیمین
جوزف با جیمین .. دعواي بدي داشتي؟ سعي کردم عادي باشم و تند :گفتم نه. اصلا چیزی نیست. اره.. اصلا چيزي نيست. فقط. شوهرم خواسته با یه زن دیگه بخوابه..نمیدونم خوابیده یا نه اما حتي لفظشم تهوع
آورده.
جوزف تنهاش نذار با تو یه جور دیگه است..
نگاش کردم و تلخ گفتم واقعا؟
لبخند زد و گفت اره... واقعا .. جوري که نگات میکنه،جوري که درباره ات حرف میزنه ، جوري که مواظبته..هیچ وقت اینطور
ندیده بودمش.
به جیمین و فرد نگاه کردم
فرد خندون بغلش کرد و جیمز با لبخند سعي کرد هولش بده
عقب.
لبخند ارومي زدم و درمونده :گفتم خیلی گنگه.. همه چیز
زندگیش برام سوال
بي
جوابه..
جوزف همه ما رازهایی داریم که دلمون نمیخواد به کسي
..بگیم جیمین یه کم بیشتر...
ولي تا كي؟تا کجا؟
داغون نفسم رو بیرون دادم.
راهنما شروع کرد به صدا کردن همه که بریم توی
گشت بزنیم.
همه بلند شدیم و راه افتادیم
خيلي حس خوبي بود.
بريم توي منطقه
حس خوبي بود.
همه چیز بکر و طبيعي بود.
صخره ها و سنگ هاي جلبك زده..راه هاي گلي گل هاي رنگي درخت هاي سر به فلک کشیده و سبز..
با لبخند راه میرفتم و به شوخی ها و مسخره بازي هاي فرد
بلند بلند میخندیدم
ناهار رو که ساندویچ بود تو دل طبیعت خوردیم
هواش عالي بود..عالي..
و بعد دوباره راه افتادیم.
حدود بعد از ظهر بود
به راهنماعه نگاه کردم.
لعنتي تو تمام این ساعتها به جاي راهنمايي و نشون دادن راه مشغول زدن مخ دخترا بود و به همين خاطر هي عقب میوفتاد و همین اعصاب جیمین رو خرد میکرد.
دیگه تحملشو از دست داده بود
یادمه مثل من گفته بود اصلا وقت تلف کردن و طول دادن خوشش نمیاد
کج خلق از راهنما جلو زد و منم پشتش.
جلوتر از همه با قدمهای محکم و جدی پیش میرفت و منم پشت سرش حرکت میکردم و جوزف و فرد و بقیه عقب تر از ما...
راهنماهم بین حلقه دخترا میومد و میخندوندشون و عکس
میگرفتن
به جیمین نگاه کردم
چرا انقدر رو پدر و مادرش حساسه بعد حتي جواب تلفن هاي پدرشو نمیده؟
( پارت ۳۵۹ فصل ۳ )
و بلند شد رفت سمت جیمین
جوزف با جیمین .. دعواي بدي داشتي؟ سعي کردم عادي باشم و تند :گفتم نه. اصلا چیزی نیست. اره.. اصلا چيزي نيست. فقط. شوهرم خواسته با یه زن دیگه بخوابه..نمیدونم خوابیده یا نه اما حتي لفظشم تهوع
آورده.
جوزف تنهاش نذار با تو یه جور دیگه است..
نگاش کردم و تلخ گفتم واقعا؟
لبخند زد و گفت اره... واقعا .. جوري که نگات میکنه،جوري که درباره ات حرف میزنه ، جوري که مواظبته..هیچ وقت اینطور
ندیده بودمش.
به جیمین و فرد نگاه کردم
فرد خندون بغلش کرد و جیمز با لبخند سعي کرد هولش بده
عقب.
لبخند ارومي زدم و درمونده :گفتم خیلی گنگه.. همه چیز
زندگیش برام سوال
بي
جوابه..
جوزف همه ما رازهایی داریم که دلمون نمیخواد به کسي
..بگیم جیمین یه کم بیشتر...
ولي تا كي؟تا کجا؟
داغون نفسم رو بیرون دادم.
راهنما شروع کرد به صدا کردن همه که بریم توی
گشت بزنیم.
همه بلند شدیم و راه افتادیم
خيلي حس خوبي بود.
بريم توي منطقه
حس خوبي بود.
همه چیز بکر و طبيعي بود.
صخره ها و سنگ هاي جلبك زده..راه هاي گلي گل هاي رنگي درخت هاي سر به فلک کشیده و سبز..
با لبخند راه میرفتم و به شوخی ها و مسخره بازي هاي فرد
بلند بلند میخندیدم
ناهار رو که ساندویچ بود تو دل طبیعت خوردیم
هواش عالي بود..عالي..
و بعد دوباره راه افتادیم.
حدود بعد از ظهر بود
به راهنماعه نگاه کردم.
لعنتي تو تمام این ساعتها به جاي راهنمايي و نشون دادن راه مشغول زدن مخ دخترا بود و به همين خاطر هي عقب میوفتاد و همین اعصاب جیمین رو خرد میکرد.
دیگه تحملشو از دست داده بود
یادمه مثل من گفته بود اصلا وقت تلف کردن و طول دادن خوشش نمیاد
کج خلق از راهنما جلو زد و منم پشتش.
جلوتر از همه با قدمهای محکم و جدی پیش میرفت و منم پشت سرش حرکت میکردم و جوزف و فرد و بقیه عقب تر از ما...
راهنماهم بین حلقه دخترا میومد و میخندوندشون و عکس
میگرفتن
به جیمین نگاه کردم
چرا انقدر رو پدر و مادرش حساسه بعد حتي جواب تلفن هاي پدرشو نمیده؟
- ۶.۷k
- ۰۲ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط