{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بشناس مرا حکایتی غمگینم

بشناس مرا حکایتی غمگینم
افسانه ی تیره ی شبی سنگینم
تلخم، کدرم، شکسته ام، بیمارم
ای دوست! شناختی مرا؟ من اینم
امروز بجز عشق تو دیگر هوَسم نیست
سوگند خورَم من ، که بجای تو کَسم نیست
امروز منم عاشق بی مونس و بی‌یار
فریاد همی خواهم و فریاد رسَم نیست
در عشق نمی‌دانم درمانِ دلِ خویش
خواهم که کنم صبر ولی دست رسَم نیست
خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم
از تنگ دلی جانا ، جای نفسم نیست
دیدگاه ها (۶)

به چشمانت نمی آید بفهمی رازداری را بیا پنهان کنیم از هم ازین...

تو که رفتی به خدا از همه وحشت کردمبعد تو حوصله همراه دلم رفت...

من بی تو نیستم، تو بی من چه می‌کنی؟بی‌صبح ای ستاره‌ی روشن چه...

نه رام و اهلیِ چشمی شدم، نه پابندشبه غیرِ چشم تو با شورِ بی ...

بشناس مرا حکایتی غمگینمافسانه ی تیره ی شبی سنگینمتلخم، کدرم،...

بشناس مرا حکایتی غمگینمافسانه ی تیره ی شبی سنگینمتلخم، کدرم،...

بشناس مرا حکایتی غمگینمافسانه‌ی تیره‌ی شــبـــی ســنگیـــنــ...

بشناس مـــراحکــایتی غمگینمافسانه ے تیــــره ےشبی سنگینـــمت...

بشناس مرا حکایتی غمگینمافسانه ی تیره ی شبی سنگینمتل...

بشناس مرا حکایتی غمگینمافسانه ی تیره ی شبی سنگینمتل...

جانا بجز از عشق تو دیگر هوَسم نیستسوگند خورَم من، که بجای تو...

جانا بجز از عشق تو دیگر هوَسم نیستسوگند خورَم من ، که بجای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط