I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁸⁰
دم گوش جیمین گفتم:
-چرا دوستت انقدر بهم اهمیت میده؟
جیمین:شاید دوستت داره
-عمرااااااا
خندید..ولی مثل قبلا نبود..انگار طعنه داشت
باید باهاش حرف میزدم..حداقل یه نفر باید حسمو بدونه
تقریبا چند دقیقه بعد،از رستوران خارج شدیم
سویچ رو از تهیونگ گرفتم و پشت فرمون نشستم
پسرا با ترس نشستن توی ماشین..
-من که خیلی اروم رانندگی میکنم،چرا میترسید؟
+نیلسو از حرفت مطمئنی؟
-اره به خدا!
جیمین:راستش چند دقیقه ی دیگه میشه ساعت ۵!
چقدر زمان زود گذشت...
پامو تا ته روی گاز فشار دادم و نمیدونم چجوری رسیدیم به مقصد..
-خب رسیدیم
از ماشین پیاده شدم..ولی پسرا نه..
انگار هنوز توی شُک بودن..
بعد از ۱۰ دقیقه ناز کشی،بالاخره اومدن پایین
یه کافه بود..
با قیافه ی پوکر به کافه نگاه کردم..چرا بعد رستوران باید بیایم کافه اخه؟
وارد کافه شدیم..
مینهو با کت و شلوار رسمی نشسته بود و داشت از قهوهاش لذت میبرد
رفتیم جلو..
بعد از تعظیم کوتاهی به نشانه ی سلام،نشستم
با یه پوزخند شروع به صحبت کرد
مینهو:خب ببینم چیکار کردین
تهیونگ کیف رو باز کرد و برگه ها رو در اورد..
درمورد طرح توضیح میداد..و من فقط نگاهشون میکردم
مینهو:عالیه!باورم نمیشه شماها انقدر خوب انجامش داده باشید
نامجون:همین؟بریم خونه؟
مینهو:بله..اما من با اون کار دارم
و انگشتش رو روبه من گرفت
-بحث کار و خانواده رو قاطی نکن
مینهو:یعنی نمیتونم با دخترم حرف بزنم؟
چشمای همشون به غیر از تهیونگ گرد شد
-نه!لیاقت حرف زدن نداری..تو فقط یه بدبختی که با قمار پولتو در میاری
از جام بلند شدم
-بچه ها طرح هارو جمع کنید و بیاید بریم
و بدون هیچ حرفی اونجارو ترک کردم
روی پل وایسادم و رودخونه رو نگاه میکردم
امیدوار بودم این کار بهم ارامش بده..اوفففف
تهیونگ اومد کنارم وایساد...
+خانوم کوچولو حالش خوبه؟
-اره..خوبم
+زندگی گاهی تبدیل به شیبال میشه ولی باید کنچانا بمونیم..این واقعا سخته
-موافقم..
و هردو به منظره ی روبهرومون خیره شدیم
کمی گذشت..
-بیا دیگه بریم
و وقتی میخواستم برم،پام گیر کرد و نزدیک بود بیوفتم
چشمام رو بستم و فقط کت تهیونگ رو گرفتم
اگر الان اون اینجا نبود،رسما موش اب کشیده شده بودم!
نگاهم روی چشماش ثابت موند
کمی رفتپایین تر،سمت گردنبندش
اما وقتی فهمیدم دکمه هاش باز شده،تقریبا از خجالت رفتم زیر زمین
واقعا نمیتونستم ازش چشم بردارم
کمرم رو گرفت و کمکم کرد تا تعادلم رو حفظ کنم
هنوز نگاهم به بدنش بود..
+دید زدنت تموم شد؟
گونه هام گل انداخت..از روی لجبازی گفتم
-نه..بزارم ادامه پیدا کنه
+باشه..ولی منم دکمه های کتت رو باز میکنم
دو طرف کتش رو باز کرد..این بار واقعا دهنم باز موند
دستم رو روی چشمام گذاشتم و چند قدم ازش دور شدم
-باشه بابا..چرا جدی میگیری؟ببند دکمه ی لباستو..غلط کردم ببندددددد
خندید و وقتی مطمئن شدم لباسش رو درست کرده،چشمام رو باز کردم
به سمت ماشین حرکت کردیم
چند مین بعد،توی ماشین بودیم..چشمام رو اروم مالیدم..یهو یادم افتاد ریمل زدممم
دستم رو برداشتم..سریع رفتم توی دوربین گوشیم و چشمام رو دیدم..خداروشکر چیزی نشده بود
جیمین کنارم نشسته بود..اروم گفتم:
-جیمین..باید باهات حرف بزنم..خونه!
جیمین:گوش میدم...
*ادامه دارد...
Part⁸⁰
دم گوش جیمین گفتم:
-چرا دوستت انقدر بهم اهمیت میده؟
جیمین:شاید دوستت داره
-عمرااااااا
خندید..ولی مثل قبلا نبود..انگار طعنه داشت
باید باهاش حرف میزدم..حداقل یه نفر باید حسمو بدونه
تقریبا چند دقیقه بعد،از رستوران خارج شدیم
سویچ رو از تهیونگ گرفتم و پشت فرمون نشستم
پسرا با ترس نشستن توی ماشین..
-من که خیلی اروم رانندگی میکنم،چرا میترسید؟
+نیلسو از حرفت مطمئنی؟
-اره به خدا!
جیمین:راستش چند دقیقه ی دیگه میشه ساعت ۵!
چقدر زمان زود گذشت...
پامو تا ته روی گاز فشار دادم و نمیدونم چجوری رسیدیم به مقصد..
-خب رسیدیم
از ماشین پیاده شدم..ولی پسرا نه..
انگار هنوز توی شُک بودن..
بعد از ۱۰ دقیقه ناز کشی،بالاخره اومدن پایین
یه کافه بود..
با قیافه ی پوکر به کافه نگاه کردم..چرا بعد رستوران باید بیایم کافه اخه؟
وارد کافه شدیم..
مینهو با کت و شلوار رسمی نشسته بود و داشت از قهوهاش لذت میبرد
رفتیم جلو..
بعد از تعظیم کوتاهی به نشانه ی سلام،نشستم
با یه پوزخند شروع به صحبت کرد
مینهو:خب ببینم چیکار کردین
تهیونگ کیف رو باز کرد و برگه ها رو در اورد..
درمورد طرح توضیح میداد..و من فقط نگاهشون میکردم
مینهو:عالیه!باورم نمیشه شماها انقدر خوب انجامش داده باشید
نامجون:همین؟بریم خونه؟
مینهو:بله..اما من با اون کار دارم
و انگشتش رو روبه من گرفت
-بحث کار و خانواده رو قاطی نکن
مینهو:یعنی نمیتونم با دخترم حرف بزنم؟
چشمای همشون به غیر از تهیونگ گرد شد
-نه!لیاقت حرف زدن نداری..تو فقط یه بدبختی که با قمار پولتو در میاری
از جام بلند شدم
-بچه ها طرح هارو جمع کنید و بیاید بریم
و بدون هیچ حرفی اونجارو ترک کردم
روی پل وایسادم و رودخونه رو نگاه میکردم
امیدوار بودم این کار بهم ارامش بده..اوفففف
تهیونگ اومد کنارم وایساد...
+خانوم کوچولو حالش خوبه؟
-اره..خوبم
+زندگی گاهی تبدیل به شیبال میشه ولی باید کنچانا بمونیم..این واقعا سخته
-موافقم..
و هردو به منظره ی روبهرومون خیره شدیم
کمی گذشت..
-بیا دیگه بریم
و وقتی میخواستم برم،پام گیر کرد و نزدیک بود بیوفتم
چشمام رو بستم و فقط کت تهیونگ رو گرفتم
اگر الان اون اینجا نبود،رسما موش اب کشیده شده بودم!
نگاهم روی چشماش ثابت موند
کمی رفتپایین تر،سمت گردنبندش
اما وقتی فهمیدم دکمه هاش باز شده،تقریبا از خجالت رفتم زیر زمین
واقعا نمیتونستم ازش چشم بردارم
کمرم رو گرفت و کمکم کرد تا تعادلم رو حفظ کنم
هنوز نگاهم به بدنش بود..
+دید زدنت تموم شد؟
گونه هام گل انداخت..از روی لجبازی گفتم
-نه..بزارم ادامه پیدا کنه
+باشه..ولی منم دکمه های کتت رو باز میکنم
دو طرف کتش رو باز کرد..این بار واقعا دهنم باز موند
دستم رو روی چشمام گذاشتم و چند قدم ازش دور شدم
-باشه بابا..چرا جدی میگیری؟ببند دکمه ی لباستو..غلط کردم ببندددددد
خندید و وقتی مطمئن شدم لباسش رو درست کرده،چشمام رو باز کردم
به سمت ماشین حرکت کردیم
چند مین بعد،توی ماشین بودیم..چشمام رو اروم مالیدم..یهو یادم افتاد ریمل زدممم
دستم رو برداشتم..سریع رفتم توی دوربین گوشیم و چشمام رو دیدم..خداروشکر چیزی نشده بود
جیمین کنارم نشسته بود..اروم گفتم:
-جیمین..باید باهات حرف بزنم..خونه!
جیمین:گوش میدم...
*ادامه دارد...
- ۱.۱k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط