Part
Part ⁷²
ا.ت ویو:
نگاه بیرون کردم تاریک بود و مثل صبح برف نمیبارید و بارون میبارید..فکر کنم اسمون هم قلبش مثل من شکسته بود..
اشکام جاری شدن..کل صورتم خیس شده بود..حالم خیلی بد بود..حق حق های شدیدی میکردم..نفسم بالا نمیومد..قفسه سینم به شدت سنگینی میکرد..هرکاری میکردم یاد اون کاری که جونگ کوک باهام کرد میوفتادم..حضم کردنش برام سخت بود..خیلی سخت..
اشکایی که جلوی دیدمو تار کرده بود رو پاک کردم ولی اشکای جدید جایگزینشون میشدن..روی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم..با بستن چشمم صحنه های چند ساعت پیش جلوم ظاهر میشدن..دوباره و دوباره اشکام روی صورتم ریختن تا وقتی که از هوش رفتم..
دختر:نههه این کارو نکن باهام
پسر:باید تاوان کارت رو پس بدی
دختر:من که کاری نکردم
پسر:بهتره بری هم منو فراموش کن هم خاطراتمون رو
دختر:من نمیخوام اینجوری تاوان پس بدم..حاضرم انقدر شلاق و درد بکشم ولی از اینجا نرم
پسر:خدانگهدار ا.ت
دختر:نههههه
با گریه از خواب بیدار شدم..کل صورتم و بالشت زیر سرم خیس شده بود..توی جام نشستم..الان واقعا به جونگ کوک نیاز داشتم اونم به شدت..لبه تخت نشستم و سرم رو انداختم پایین..خواب بدی بود لحظه به لحظش یادم مونده بود..جونگ کوک داشت ترکم میکرد اونم برای همیشه..نفسی از سر اسودگی کشیدم مه همش یه خواب بوده..از کنار تخت لیوان اب رو برداشتم ولی خالی بود..با بدن درد زیاد به سختی از جام بلند شدم تا برم کمی اب برای خودم بیارم..در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون..همین که رفتم بیرون نگاه اتاق جونگ کوک کردم که لامپش روشن بود..خیلی دلم میخواست برم پیشش ولی میترسیدم خیلی میترسیدم که دوباره عصبانی بشه..اهی کشیدم و رفتم پایین و لیوان اب رو پر کردم و برگشتم سمت اتاقم قبل از اینکه وارد اتاقم بشم دوباره نگاه اتاقش کردم که یهو دیدم در اتاق هاری باز شد و رفت سمت اتاق جونگ کوک..با خودم گفتم شاید کاری داشته باشه ولی وقتی صدای خنده های بلندشون رو شنیدم دیگه فهمیدم قضیه فرق داره..قلبم شکست حداقل میزاشتی یه روز بگذره گریم گرفت و همونجا ایستاده بودم و نگاه در اتاق جونگ کوک میکردم..در اتاقم رو باز کردم و وارد اتاق شدم کمی از ابی که دستم بود رو خوردم تا اروم بشم..رفتم سمت تخت و خودمو زیر ملافه پنهون کردم و اشک میریختم..صدای خنده هاشون توی مغزم اکو میشد و همین باعث میشد بیشتر گریه کنم..توی خودم جمع شدم..کاشکی مامانم اینجا بود و موهامو نوازش میکرد ولی کاشکی کسی که عاشقش بودم اینکارو برام میکرد تا خوابم ببره به خاطر گریه های شدیدم سرم خیلی درد گرفته بود..سعی کردم بخوابم تا کمی سرم خوب بشه ولی هرموقع که چشمام رو می بستم اون خواب لع*نتی میومد جلو چشمام..بلاخره به هر بدبختی که بود خوابم برد..
🍷حمایت فراموش نشه🍷
ا.ت ویو:
نگاه بیرون کردم تاریک بود و مثل صبح برف نمیبارید و بارون میبارید..فکر کنم اسمون هم قلبش مثل من شکسته بود..
اشکام جاری شدن..کل صورتم خیس شده بود..حالم خیلی بد بود..حق حق های شدیدی میکردم..نفسم بالا نمیومد..قفسه سینم به شدت سنگینی میکرد..هرکاری میکردم یاد اون کاری که جونگ کوک باهام کرد میوفتادم..حضم کردنش برام سخت بود..خیلی سخت..
اشکایی که جلوی دیدمو تار کرده بود رو پاک کردم ولی اشکای جدید جایگزینشون میشدن..روی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم..با بستن چشمم صحنه های چند ساعت پیش جلوم ظاهر میشدن..دوباره و دوباره اشکام روی صورتم ریختن تا وقتی که از هوش رفتم..
دختر:نههه این کارو نکن باهام
پسر:باید تاوان کارت رو پس بدی
دختر:من که کاری نکردم
پسر:بهتره بری هم منو فراموش کن هم خاطراتمون رو
دختر:من نمیخوام اینجوری تاوان پس بدم..حاضرم انقدر شلاق و درد بکشم ولی از اینجا نرم
پسر:خدانگهدار ا.ت
دختر:نههههه
با گریه از خواب بیدار شدم..کل صورتم و بالشت زیر سرم خیس شده بود..توی جام نشستم..الان واقعا به جونگ کوک نیاز داشتم اونم به شدت..لبه تخت نشستم و سرم رو انداختم پایین..خواب بدی بود لحظه به لحظش یادم مونده بود..جونگ کوک داشت ترکم میکرد اونم برای همیشه..نفسی از سر اسودگی کشیدم مه همش یه خواب بوده..از کنار تخت لیوان اب رو برداشتم ولی خالی بود..با بدن درد زیاد به سختی از جام بلند شدم تا برم کمی اب برای خودم بیارم..در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون..همین که رفتم بیرون نگاه اتاق جونگ کوک کردم که لامپش روشن بود..خیلی دلم میخواست برم پیشش ولی میترسیدم خیلی میترسیدم که دوباره عصبانی بشه..اهی کشیدم و رفتم پایین و لیوان اب رو پر کردم و برگشتم سمت اتاقم قبل از اینکه وارد اتاقم بشم دوباره نگاه اتاقش کردم که یهو دیدم در اتاق هاری باز شد و رفت سمت اتاق جونگ کوک..با خودم گفتم شاید کاری داشته باشه ولی وقتی صدای خنده های بلندشون رو شنیدم دیگه فهمیدم قضیه فرق داره..قلبم شکست حداقل میزاشتی یه روز بگذره گریم گرفت و همونجا ایستاده بودم و نگاه در اتاق جونگ کوک میکردم..در اتاقم رو باز کردم و وارد اتاق شدم کمی از ابی که دستم بود رو خوردم تا اروم بشم..رفتم سمت تخت و خودمو زیر ملافه پنهون کردم و اشک میریختم..صدای خنده هاشون توی مغزم اکو میشد و همین باعث میشد بیشتر گریه کنم..توی خودم جمع شدم..کاشکی مامانم اینجا بود و موهامو نوازش میکرد ولی کاشکی کسی که عاشقش بودم اینکارو برام میکرد تا خوابم ببره به خاطر گریه های شدیدم سرم خیلی درد گرفته بود..سعی کردم بخوابم تا کمی سرم خوب بشه ولی هرموقع که چشمام رو می بستم اون خواب لع*نتی میومد جلو چشمام..بلاخره به هر بدبختی که بود خوابم برد..
🍷حمایت فراموش نشه🍷
- ۴.۴k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط