{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی مردی از یک دختر پرسید:

روزی مردی از یک دختر پرسید:
آیا با من ازدواج می‌کنی؟
دختر جواب داد: نه
و از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد،تمام مسابقات فوتبال را دید و با هرکه دلش خواست رقصید.
دیدگاه ها (۹)

بودا به دهی سفر کرد . زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا ...

دختره داشته بافتنی می‌بافته، یه بوی بدی هم میومده… بهش میگن:...

خدا را شکر بعد از اینهمه زندگی منم یه چیزی شدم “فراموش”

یه لیوان از تو اون کابینته بردار + خب. - پرتش کن زمین. + خب....

معرفی قفسِ طلایی (Golden Cage)جئون جونگ کوک.24ساله.مافیا کیم...

🍷 شراب قرمزقسمت هفتم: خائنصدای قفل شدن در، داخل اتاق پیچید.ر...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

‌ حکایت | انگشتر گمشدهروزی مردی در بازار انگشتری ارزشمند پید...

ا🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۶«پدر»ات هنوز به درِ سیاه خیره مانده...

پوستر تغییر کرد

🦢 پارت بیست‌وهفتم | رازی که نباید فاش می‌شدصبح روز بعد، لیان...

🦢 پارت نوزدهم | محافظجنگکوک هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بود.عکس...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت چهل‌وششم 𓆪 🖤🥀اتاق در سکوت فرو رفته بود.اسما ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط