### پارت ۲ | دردسر تازه 🖤
### پارت ۲ | دردسر تازه 🖤
_ خانم زبوندراز، قهوهمو کجا گذاشتی؟
\+ اولاً اسم دارم، دوماً خودت دست نداری برداری؟
مرد ابروهاشو بالا انداخت. انگار کسی تا حالا جرئت نکرده بود اینطوری جوابش رو بده.
_ با همهی مشتریها همینطوری حرف میزنی؟
\+ نه، فقط با اونایی که فکر میکنن صاحب جهانن!
لبخند محوی گوشهی لبش نشست.
_ جالبه... اسمت؟
\+ سلما. سلما ناطق.
برای یک لحظه نگاه مرد تغییر کرد، اما خیلی زود خودش رو جمعوجور کرد.
_ ناطق؟!
\+ بله، مشکلی با فامیلیم داری؟
_ نه. فعلاً!
قبل از اینکه جوابش رو بدم، مدیر رستوران با عجله اومد سمتم.
_ سلما! از این به بعد هر کاری آقای نیکفر گفت، انجام میدی. فهمیدی؟
با تعجب به مرد نگاه کردم.
\+ این مگه کیه که باید حرفش رو گوش کنم؟
مدیر رنگش پرید. مرد هم آروم فنجونش رو روی میز گذاشت.
_ ظاهراً هنوز نمیدونه من کیام...
بعد به طرفم خم شد و با خونسردی گفت:
_ بهتره قبل از اینکه بفهمی، مراقب زبونت باشی، خانم ناطق!
\+ تو هم بهتره قبل از تهدید کردن من، یه کلاس ادب بری!
اما وقتی مدیر اسم واقعی مرد رو گفت، لبخند از روی لبم محو شد... 🖤
#رمان #عاشقانه #مافیایی
_ خانم زبوندراز، قهوهمو کجا گذاشتی؟
\+ اولاً اسم دارم، دوماً خودت دست نداری برداری؟
مرد ابروهاشو بالا انداخت. انگار کسی تا حالا جرئت نکرده بود اینطوری جوابش رو بده.
_ با همهی مشتریها همینطوری حرف میزنی؟
\+ نه، فقط با اونایی که فکر میکنن صاحب جهانن!
لبخند محوی گوشهی لبش نشست.
_ جالبه... اسمت؟
\+ سلما. سلما ناطق.
برای یک لحظه نگاه مرد تغییر کرد، اما خیلی زود خودش رو جمعوجور کرد.
_ ناطق؟!
\+ بله، مشکلی با فامیلیم داری؟
_ نه. فعلاً!
قبل از اینکه جوابش رو بدم، مدیر رستوران با عجله اومد سمتم.
_ سلما! از این به بعد هر کاری آقای نیکفر گفت، انجام میدی. فهمیدی؟
با تعجب به مرد نگاه کردم.
\+ این مگه کیه که باید حرفش رو گوش کنم؟
مدیر رنگش پرید. مرد هم آروم فنجونش رو روی میز گذاشت.
_ ظاهراً هنوز نمیدونه من کیام...
بعد به طرفم خم شد و با خونسردی گفت:
_ بهتره قبل از اینکه بفهمی، مراقب زبونت باشی، خانم ناطق!
\+ تو هم بهتره قبل از تهدید کردن من، یه کلاس ادب بری!
اما وقتی مدیر اسم واقعی مرد رو گفت، لبخند از روی لبم محو شد... 🖤
#رمان #عاشقانه #مافیایی
- ۹۸
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط