من دوریاکی اونم
من دوریاکی اونم

پارت سوم
مایکی ا.ت رو گذاشت رو موتور و خودشم سوار شد . مایکی خیلی تند می روند .
ا.ت : مایکی اروم تر دارم می افتم .
مایکی : خب بغلم کن .
ا.ت : ......
مایکی ده تا مییاد رو سرعت موتور .
ا.ت : مایکییییییییی
مایکی : من راه چارش رو گفتم . ( همزمان ده تا دیگه اومد رو سرعت موتور ) ا.ت مجبور شد مایکی رو از پشت بغل کنه .
رفتن به یه پارک بزرگ وخلوت .
مایکی پیاده شد و ا.ت رو بغل کرد . (همون مدل پرنسسی)
مایکی ا.ت رو گذاشت رو یه نیمکت و خودشم کنارش نشست .
گوشی مایکی زنگ خورد .
مایکی : میتسویاست . الووو ...
میتسویا : سلام مایکی . واقعا به یه دختر اعتراف کردی . بابا باورم نمیشه . تو هم بالاخره عاشق شدی . دمت گرم .
مایکی : خفه شو میتسویا . خداحافظ .
مایکی گوشی رو قطع کرد : اِما انگار نتونسته تا صبح صبر کنه .
ا.ت : به دوستات گفته ؟
مایکی : اره .
ا.ت صورتش رو برگردوند و اون طرف رو نگا کرد .
مایکی : کجا رو داری میبینی ؟
ا.ت : هیچ جا .
مایکی : پس منو ببین .
ا.ت : نه .
مایکی : چرا ؟
ا.ت : چون خیلی تند می روندی .
مایکی ( بغل کردن ا.ت از پشت ) : ببخشید دوریاکی کوچولو .دیگه اونقد تند نمی رونم . به شرط اینکه تو هم منو بغل کنی .
ا.ت : قبوله ( با حالت کیوت )
مایکی ا.ت رو ول کرد و کتشو در اورد ، دور ا.ت پیچید و استینای لباسشو دور ا.ت گره زد . ا.ت می خواست به مایکی بگه که چی کار داری میکنی .
که یه دفعه .....
( حال میده کرم ریزی ، ببخشید بریم ادامه )
که یه دفعه مایکی محکم لب های ا.ت رو بوسید و زبونش رو وارد دهن ا.ت کرد . بعد شروع کرد به بازی با زبون ا.ت
و ا.ت هم مایکی رو همراهی کرد.حدود یه ربع همونجوری ادامه دادن که ا.ت نفس کم اورد و مایکی ولش کرد .
مایکی (سرخ ) : حال داد .
ا.ت : اره ... ولی نفس کم اوردم ...
مایکی گره استینای کتش رو از دور ا.ت باز کرد . که یه دفعه ا.ت پرید و دستاش رو دور مایکی حلقه کرد . (اخییییی چه کیوت و رمانتیک .... بازم ببخشید ادامه اش😅) بعد ا.ت کت رو روی هر دو تاشون کشید و مایکی ا.ت رو روی پاهاش گذاشت .
مایکی : ا.ت تو با کی زندگی میکنی ؟
ا.ت : تنها . تا پنج سالگی با برادر بزرگم و والدینم زندگی می کردم . ولی تو یه تصادف خانوادم مردن و من رو به یه پرورشگاه بردن . تو نه سالگی هم از پرورشگاه فرار کردم . الان هم تو خونه ای که تو بچگی داشتیم زندگی می کنم . مایکی تو چند سالته ؟
مایکی : پانزده . تو بیست اگوست میشه شانزده . تو چی ؟
ا.ت : منم چهارده . تو شش مارس میشه پانزده .
مایکی : میریم خونه ما فردا به بچه های گنگ میگم بیان که تو رو باهاشون اشنا کنم .
ا.ت : تو عضو گنگی ؟ ( با هیجان )
مایکی : من رییس گنگ توکیو مانجی ام .
ا.ت : واقعا ... دمت گرم . ( خنده های بلند )
ادامه دارد ...

پارت سوم
مایکی ا.ت رو گذاشت رو موتور و خودشم سوار شد . مایکی خیلی تند می روند .
ا.ت : مایکی اروم تر دارم می افتم .
مایکی : خب بغلم کن .
ا.ت : ......
مایکی ده تا مییاد رو سرعت موتور .
ا.ت : مایکییییییییی
مایکی : من راه چارش رو گفتم . ( همزمان ده تا دیگه اومد رو سرعت موتور ) ا.ت مجبور شد مایکی رو از پشت بغل کنه .
رفتن به یه پارک بزرگ وخلوت .
مایکی پیاده شد و ا.ت رو بغل کرد . (همون مدل پرنسسی)
مایکی ا.ت رو گذاشت رو یه نیمکت و خودشم کنارش نشست .
گوشی مایکی زنگ خورد .
مایکی : میتسویاست . الووو ...
میتسویا : سلام مایکی . واقعا به یه دختر اعتراف کردی . بابا باورم نمیشه . تو هم بالاخره عاشق شدی . دمت گرم .
مایکی : خفه شو میتسویا . خداحافظ .
مایکی گوشی رو قطع کرد : اِما انگار نتونسته تا صبح صبر کنه .
ا.ت : به دوستات گفته ؟
مایکی : اره .
ا.ت صورتش رو برگردوند و اون طرف رو نگا کرد .
مایکی : کجا رو داری میبینی ؟
ا.ت : هیچ جا .
مایکی : پس منو ببین .
ا.ت : نه .
مایکی : چرا ؟
ا.ت : چون خیلی تند می روندی .
مایکی ( بغل کردن ا.ت از پشت ) : ببخشید دوریاکی کوچولو .دیگه اونقد تند نمی رونم . به شرط اینکه تو هم منو بغل کنی .
ا.ت : قبوله ( با حالت کیوت )
مایکی ا.ت رو ول کرد و کتشو در اورد ، دور ا.ت پیچید و استینای لباسشو دور ا.ت گره زد . ا.ت می خواست به مایکی بگه که چی کار داری میکنی .
که یه دفعه .....
( حال میده کرم ریزی ، ببخشید بریم ادامه )
که یه دفعه مایکی محکم لب های ا.ت رو بوسید و زبونش رو وارد دهن ا.ت کرد . بعد شروع کرد به بازی با زبون ا.ت
و ا.ت هم مایکی رو همراهی کرد.حدود یه ربع همونجوری ادامه دادن که ا.ت نفس کم اورد و مایکی ولش کرد .
مایکی (سرخ ) : حال داد .
ا.ت : اره ... ولی نفس کم اوردم ...
مایکی گره استینای کتش رو از دور ا.ت باز کرد . که یه دفعه ا.ت پرید و دستاش رو دور مایکی حلقه کرد . (اخییییی چه کیوت و رمانتیک .... بازم ببخشید ادامه اش😅) بعد ا.ت کت رو روی هر دو تاشون کشید و مایکی ا.ت رو روی پاهاش گذاشت .
مایکی : ا.ت تو با کی زندگی میکنی ؟
ا.ت : تنها . تا پنج سالگی با برادر بزرگم و والدینم زندگی می کردم . ولی تو یه تصادف خانوادم مردن و من رو به یه پرورشگاه بردن . تو نه سالگی هم از پرورشگاه فرار کردم . الان هم تو خونه ای که تو بچگی داشتیم زندگی می کنم . مایکی تو چند سالته ؟
مایکی : پانزده . تو بیست اگوست میشه شانزده . تو چی ؟
ا.ت : منم چهارده . تو شش مارس میشه پانزده .
مایکی : میریم خونه ما فردا به بچه های گنگ میگم بیان که تو رو باهاشون اشنا کنم .
ا.ت : تو عضو گنگی ؟ ( با هیجان )
مایکی : من رییس گنگ توکیو مانجی ام .
ا.ت : واقعا ... دمت گرم . ( خنده های بلند )
ادامه دارد ...
۴.۸k
۱۱ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.