Part4
Part4
عشق به طعم درد
اتشین
ساعت ۱۰ بلند شدم و اسنپ گرفتم و به سمت ادرسی که وکیل فرستاده بود رفتم
رسیدیم به یک شرکت بزرگ تمام شیشه ای که چشم هام دوتا شد اینقدر که بلند و دیدنی بود
وارد شرکت شدم و بهطبقه کهگفته بود رفتم
وارد طبقهکه شدم دو سه تا منشی پشت میز نشسته بودن طرف یکیشون رفتم
_سلام خسته نباشید من با اقای بهتین فرخ کار دارم میتونم بیبینمشون؟
-وقت قبلی داشتین باهاشون؟
_نه
-پس نمتونید برین اخه باید قبلش هماهنگ کنید باهاشون
_نمیشه یک کاری کنید برم خیلی واجبه کارم
دختره یکم مکث کرد و نگاهی به سرتا پام انداخت
-بشین تا برم بهشون بگم
نشستم رو صندلی منشی به اتاق بزرگی که روبرو بود رفت و بعد چند دقیقه برگشت و به طرفم امد
-اقای فرخ گفتن صبر کنید تا صداتون بزنن
تشکری کردم و نشستم داشتم حرفامو مرور میکردم که قراره چه چیزهایی بهش بگم
ولی اینجوری ها نبود قرار بود اذیتم کنن ۱۰ ساعت گذشته بود و خبری نشد شب شده بود
منشی بلند شد و به سمتم امد
-خانوم اقای فرخ گفتن برین فردا بیاین
_ولی من از صبح اینجا امدم نشستم
-نمدونم اقای فرخ اینو گفت
و بیرون رفتم گشنم شده بود یک تاکسی گرفتم و به سمت خونه رفتم
-----------'"'"'-----"'"'"
۱۰ روز گذشته بود کارم شده بود رفتن به اون شرکت از صبح تا اخرشب اونجا بودم و اونا به بهونه هایی الکی ردم میکردن ۴۰ روز دیگه به اعدام بابام مونده بود منم همه پول هام تموم شده بود
نشسته بودم که پسری قدبلند مومشکی با پوست گندمی امد یک نگاهی تحقیر امیز بهم نگاه کرد و رفت داخل اتاق رییس
عشق به طعم درد
اتشین
ساعت ۱۰ بلند شدم و اسنپ گرفتم و به سمت ادرسی که وکیل فرستاده بود رفتم
رسیدیم به یک شرکت بزرگ تمام شیشه ای که چشم هام دوتا شد اینقدر که بلند و دیدنی بود
وارد شرکت شدم و بهطبقه کهگفته بود رفتم
وارد طبقهکه شدم دو سه تا منشی پشت میز نشسته بودن طرف یکیشون رفتم
_سلام خسته نباشید من با اقای بهتین فرخ کار دارم میتونم بیبینمشون؟
-وقت قبلی داشتین باهاشون؟
_نه
-پس نمتونید برین اخه باید قبلش هماهنگ کنید باهاشون
_نمیشه یک کاری کنید برم خیلی واجبه کارم
دختره یکم مکث کرد و نگاهی به سرتا پام انداخت
-بشین تا برم بهشون بگم
نشستم رو صندلی منشی به اتاق بزرگی که روبرو بود رفت و بعد چند دقیقه برگشت و به طرفم امد
-اقای فرخ گفتن صبر کنید تا صداتون بزنن
تشکری کردم و نشستم داشتم حرفامو مرور میکردم که قراره چه چیزهایی بهش بگم
ولی اینجوری ها نبود قرار بود اذیتم کنن ۱۰ ساعت گذشته بود و خبری نشد شب شده بود
منشی بلند شد و به سمتم امد
-خانوم اقای فرخ گفتن برین فردا بیاین
_ولی من از صبح اینجا امدم نشستم
-نمدونم اقای فرخ اینو گفت
و بیرون رفتم گشنم شده بود یک تاکسی گرفتم و به سمت خونه رفتم
-----------'"'"'-----"'"'"
۱۰ روز گذشته بود کارم شده بود رفتن به اون شرکت از صبح تا اخرشب اونجا بودم و اونا به بهونه هایی الکی ردم میکردن ۴۰ روز دیگه به اعدام بابام مونده بود منم همه پول هام تموم شده بود
نشسته بودم که پسری قدبلند مومشکی با پوست گندمی امد یک نگاهی تحقیر امیز بهم نگاه کرد و رفت داخل اتاق رییس
- ۵۷۸
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط