{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هرگز به دست اش ساعت نمی بست . . .

هرگز به دست اش ساعت نمی بست . . .

روزی از او پرسیدم :

پس چگونه است ،

که همیشه سر ساعت به وعده می آیی . . .؟

گفت:

ساعت را از خورشید می پرسم . . .

پرسیدم :

روزهای بارانی چطور . . . ؟

گفت:

روزهای بارانی ،

همه ی ساعت ها ساعت عشق است . . . !

راست می گفت . . .

یادم آمد که روزهای بارانی ،

او همیشه خیس بود . . .
دیدگاه ها (۳)

مــــن رای میدهــــم . . . .بــــه کسی کــــه قــــول دهــــ...

پایانی برای قصه ها نیست . . .نه بره ها گرگ میشوند ،نه گرگها ...

سلام دوستای گلم...آقا یکی به من بگه چه پستی بزارمتا پاک نشه؟...

می گویند ساده ام . . . . !می گویند تو مرا با یک جمله ،یک لبخ...

وصال محبوبابوالحسن نوری عارف بزرگ قرن سوم بود، در نماز خشکش ...

‌نذر کرده اميک روزی که خوشحال تر بودمبيايم و بنويسم کهزندگی ...

پارت ۱: خنده‌هایی که در باد گم شدندخورشیدِ عصر، رنگِ طلاییِ ...

🖤 𝑻𝒂𝒆𝒌𝒐𝒐𝒌«تو را دوست دارم...»نه شبیه باران،که آرام می‌بارد و...

آخر شب که میشهسکوت خانه بیشتر از همیشه سنگینی می‌کند.همه خوا...

.قهوه‌ی چشم ِ تو را با بوسه شیرین می‌کنمبا نگاهت عشق را هر ل...

از ترس تا اعتمادpart: 2 ...

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۲ قسمت ۸ آن‌ها از دروازه‌ی...

Afterglow

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط