هرگز به دست اش ساعت نمی بست . . .
هرگز به دست اش ساعت نمی بست . . .
روزی از او پرسیدم :
پس چگونه است ،
که همیشه سر ساعت به وعده می آیی . . .؟
گفت:
ساعت را از خورشید می پرسم . . .
پرسیدم :
روزهای بارانی چطور . . . ؟
گفت:
روزهای بارانی ،
همه ی ساعت ها ساعت عشق است . . . !
راست می گفت . . .
یادم آمد که روزهای بارانی ،
او همیشه خیس بود . . .
روزی از او پرسیدم :
پس چگونه است ،
که همیشه سر ساعت به وعده می آیی . . .؟
گفت:
ساعت را از خورشید می پرسم . . .
پرسیدم :
روزهای بارانی چطور . . . ؟
گفت:
روزهای بارانی ،
همه ی ساعت ها ساعت عشق است . . . !
راست می گفت . . .
یادم آمد که روزهای بارانی ،
او همیشه خیس بود . . .
- ۱.۰k
- ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط